گذری بر زندگی شاپور چهارده چریک مترجم زبان آلمانی دستهایی که می بخشند
دی ۱۳

اسماعیل مکوندی (دیماه هشتاد و هفت)
به آنکه شال عشق بر گردن نهاد
حفیظ رود و سینه و گریه
یعنی آبگینه ی خودم:
/ سنـدان /
هر پنجشنبه شب
که می نشیند آذرخش ِ سَر بر گردن
برق سکه ها در همیان ِ هراس
زاج ِ سپید و کُندُر کوههایت
آه منگشت ِ مرظوب و قلعه ها
با زخمهایت چه میکنی ؟
هر پسین که گات گریوت
سینه می کشاند به رود ِ زرد
با ماغ ِ خسته ی ورزوها و کیمیای گِمَک
آه میدواود گوگردها و زمزمه
با دستهایت چه میکنی ؟
هر دَم که بر خِرسک ِ کوتاه ِ ایل
رسول ِ بی نگین و انگشتر
مؤاخذه میکند جهان
ما کودکان ِ سنبله
برخاطره ی پاتختی ِ زین ِ شکسته
مشروط می شویم
آه شاه نشین ِ تلخ و سیاره
با شاعرانت چه میکنی ؟
دندان ِنیمه در لگام
پاکوبد بر آخور
با قرینه ی حس و شعور
چه می خواهد اسب ِ کاسی
آه جاروی شوخین و شمشادها
چه میکنی با کایدانت؟
… فدریکو ، فدریکو
بدو ، بدو
صدایی مکرر شد و زمین در توالی جسارت
پوزه بر رود ِ رگها نهاد
آه ای جهان
با پیامبرانت چه میکنی ؟.

/هراس / محسن کریمی
جیغ بنفش باد در اسکلت شاخه ها
خانه های هم مرکز عنکبوت در هم می پیچید
و مترسک تکان می خورد از صدای شکستن
و زخم آهنگ بومی که بی هدف سرش می چرخید
و روحی خاکستری که داسی بلند داشت
و هجوم مه که هراسی دیگر آورد
و صدایی که از پشت آن مرا می نامید .
قایقی در آب تکان می خورد .
و صدای اصرار تبر که از دورها می آمد….
/نقابی به من بده/ زینب ممبینی
لبریزم از سکوت، شرابی به من بده
ازبغض پر شدم تب وتابی به من بده
کس یاد من نداد به لبخند خو کنم
هق هق برای گریه ی نابی به من بده
آب از سرم گذشته وجب ها ، ولی هنوز
باید که بگذرم زخود آبی به من بده
هی زورکی بخند وبخندانم ، این نشد
نقشی درست وناب وحسابی به من بده
حس من است این که به دیوار می کشند
تصویر سهم من شده ،قابی به من بده
با لهجه ی خودم به خودم پشت کرده ام
تا کی چنین قبیح ، نقابی به من بده
این روزها برای نمردن بهانه نیست
من می شوم بهانه ،طنابی به من بده

سیروس راد منش
سیاه درخنده ات
گُل سرخ !
که می پراکنی اسپند
بر کناره های راه !
به رفته های نامبارکِ من می مانی
وقتی سقوط
از دلِ سُرخاب می آمد
به پرچم تسلیم
پیروز !

/جنوبی/ غلامعباس عسکر پور
فرود اشک سیاوش
برآب
که بشکند
در بی تاب ترین عبور
جهان می چرخد
چون گردی نا گیر
بر فراز حبابی
از نور

/پاییز/ مجید حسینی نژاد
ریه های زمین
از شعر پر شده است
که پاییز
اینهمه ترانه ی لگدمال را
خشک، می ریزد
زیر پای عابران

/سکوت/ مجید حسینی نژاد
حرفها را قاب بگیرید
حالا که ستاره های دور دست
وآسمان بی ترانه به جایی دور
ورای ادراک مرداب ونیلوفر انگشت می کشند
بی آنکه حرفی از شب وتردید
درضیافت شعر وشمع
راه را بر عبور گریه ببندد
بگذار آتشکده ی دلت از نگفتن شعله ور باشد
باران که بند بیاید
چمدان عهدنامه های کهن را
با ذره بین خورشید
می سوزانیم
نگاه کن
اسب سوشیانت
بی تاب
شیهه می کشد …

۲ پاسخ به “بر حریر کلمات”

  1. م ک گفت:

    نوشته ی آقای حسینی خیلی جلب بود و امیدوارم که هر چه زود تر باران بند بیاید

  2. هاشم احمدی گفت:

    سلام برمدرسه راهنمایی ۱۷شهریور،سلام برحسن غلامی(مدیرمدرسه )سلام براسحق عسکری(معاون مدرسه )سلام برزنده یاد صفرکمری(دبیرریاضی)،سلام برزنده یادغلامرضا کاشه(دبیرریاضی)،سلام برفرهادافشاری (دبیرعربی)سلام برقبادعبدالهی(دبیرعلوم)سلام برموسی طاهری(دبیرحرفه وفن)وسلام برهمه دبیرانی که هنوزخاطرات شیرین آنها درذهن ماست .آقای عسکری هنوزطعم ترکه های شیرین شماراازیادنبرده ایم .ترکه هایی که به ما راه وروش زندگی آموخت .دراین مدرسه دبیرهایی هم بودندکه هیچگاه خاطرات خوبی ازآنهانداریم افرادی چون آقای امیرعلی ولیپور(دبیرتاریخ وجغرافیا)وآقای علی اکبرشهریاری (دبیراجتماعی وادبیات )ولی به هرحال برای این عزیزان هم آرزوی موفقیت مینماییم.

نظر دهید