آبان ۱۷
  • مصاحبه گر  : رحمن ممبینی

  • گفتگویی ساده وشفاف با داوری ملی کشور سید احمد نجفی

  • متولد اسلام آباد

  • در دوم مهر ماه ۱۳۴۹ در محله ی فقیر نشین اسلام آباد درخانواده ای مستضعف ومذهبی متولد شدم دارای کارشناسی

ادبیات فارسی و بیست و پنج سال با ورزش زندگی میکنم . تا قبل از دوره دبستان بهترین تفریح من با پای برهنه پرســـــه زدن درکوچه های تنگ و خاکی محله و بازی با دوستان هم قد و هم سنم بود که از میان آنان به کورش لرکی ، حبیب و سعید بهــــرامــیوبرادر بزرگترم محمد عزیز اشاره میکنم . پس از آن به دبستان آسماری جهت گذراندن دوره ابتدای رفتم . جمع زیاد دانش آموزیبه من که این همه بچه را یکجا ندیده بود شور و شعور زیادی داد هم یاد میگرفتم و هم شیطنت کودکانه ام بیشتر گردید .

  • معلمـــان دوره ابتدایی :

معلمـــان دوره ابتدایی از سال اول تا پنجم دبستان ۱- خانم کرمی ۲- خان تفاوتی۳- آقای بیدگانی – آقای نوربخش ۵ –  آقای یوسفی کــــــه این آخری ( آقای علی یوسفی ) به دلیل مدیر بودن در باشگاه تاج سابق حق زیادی به گردن من و بسیار از ورزشکاران هفتکلـــیدارد  مدرسه ی راهنمایی ۱۷ شهریور پذیرای دوران درس ومشق راهنمایم بود . آقای حسن غلامی مدیر و اســــــــحاق عسکری ناظم ،  بعضی از معلمهایم : مرحوم کاشه ، مرحوم صفر کمری ، امیرعلی ولی پور ،آقای ضامنی ، آقای مرادی و … همکلاسهای این دوره کورش مکوندی،حسن مهمد موسایی، سپهر نعمتی پور،هدایت ممبینی … بودند که شروع کار ورزشی منکه از دسته ورزشی ابوذر زیر نظر استاد حسین میرسالاری شروع گردید در همین دوران بود و در سالهای بعد در مقطـــــــــع متوسطه زیرنظر استاد بزگوار جناب آقای مهمد شیخ تکامل یافتم . دبیرستان شهید بهمنی ( رودکی) در رشد علمی ،ورزشـــــیفرهنگی و … بنده و اکثر هم دوره ای های من تاثیر بسیاری داشت . هنوز بخاطر دارم که دوم انسانی ( تیم مـــا ، که بعضی ازبازیکنان آن عبارت بودند از : مهرزاد مکوندی ، عبدالامام هلالاتی ، حسن مهمد موسایی ، یوسف موسوی ، منصـــــور ممبینیعلیرضا موسوی و…  و تیم اول تا سوم تجربی :  تیراس و شاوران موسویان ، محسن صفی خانی ، امید پور محمد  و …) اینبازی به قضاوت آقای رحیم موسویان انجام شد و جالب اینکه بلیط فروشی هم شد .متاسفانه امروز بدلایلی که ذکر آنان در این مقوله نمی گنجد  تعداد بسیار اندکی و گاهی حتی یک نفر هم از مسابقات باشــگاهی این شهرستان دیدن نمی کنند چه رسد به بلیط فروشی یا ازدحام جمعیت .

  • علاقمندی به داوری فوتبال

در آ ن سالها من به اتفاق باشگاه استقلال دوبار و با پرسپولیس یک بار قهرمان هفتکل در رشته فوتبال شدم . از آنـــــــجایی کهبرادران بزگترم عبدالرحیم وحسن کارداوری فوتبال را انجام می دادند من هم علاقمندشدم که خودم را محک بزنم ( خدا را شاهدمی گیرم حال که می خواهم راجع این موضوع توضییح دهم اشک در چشمانم حلقه زده وموی بدنم راست گردیده ) از بـــرادرمعبدالرحیم خواهش کردم ( آن زمان رئیس کمیته داوران بود ) قضاوتی از مسابقات نوجوانان به من واگذار کند او هم ســــــرگل مسابقات یعنی بازی استقلا ل و شاهین را بمن سپرد که حاصل کارم سه اخراج و دو  پنالتی بود و بسیار مورد محبـــت دوستـان قرارگرفتم وباعث و بانی حضور در کلاس های درجه ۳ تا ملی که زیر نظراساتید :شکرخدایی،نصیرزاده،نظری وعسکری بودگردید ( لازم به توضییح است درجه ملی فوتبال بالاترین درجه داوری در کشور محسوب میشود ) مسابقات زیـــــادی در استانوکشور قضاوت کردم ولی از همه مهم تر در لیگ یک بازی شاهین بوشهر و خیبرخرم آباد که شاهین درخانه حریف دوبرصفربرنده شد (سال ۸۲) و در همان سال مجددا ً بازی شاهین بوشهر و سایپا نهاوند را قضاوت کردم در بوشـهر که این بازی را نیزبوشهریها برنده شدند.ولی متاسفانه چندروزبعد ازهمین مسابقه دچارعارضه دیسک کمرشدم و طبق نظردکترمجبوربعمل جراحی شدم و همین موضوع کبفیت کارم را پایین آوردچندبار برای تست داوری تهران وشیراز رفتم ولی ازآنجایی که بعضی ازاعمـالرا به دستور پزشک اجازه انجامشان را ندارم متاسفانه موفق به زدن تست بدنی نشدم . اما هنوز امیدوارم چون بیــــش از هشتسال دیگر شرایط سنی ام به من اجازه فعالیت می دهد و به توجه باری تعالی امیدوارم .

  • اوضاع کنونی داوری کشور :جای بسی خرسندیست که رئیس کمیته داوران ارزش زیادی برای داوران جوان قائل شده واین موضـوع

از زمان ریاست استاد منوچهر نظری شروع گردید وتا کنون ادامه یافته است . ولی متاسفانه روابط باعث گردیده که هـر کسیمعرف نداشته باشد باید از قضاوت در لیگها مختلف محروم بماند و همین مطلب باعث گردیده کسانی بیشترازاستحقاق و افرادیدیگر به حقوق حقه ی خود نرسند .اما درکل فضای داوری از قبل خیلی بهتر گردیده و از انحصار عده ای خاص خارج گردید.و گاهی هم که اشتباهی صورت می پذیرد نود درصد همان علت معروض فوق است. 

  • ورزش هفتکل : که از استحکام و بن مایه ی خیلی قوی برخوردار است ولی بدلایلی زیادی که به چند مورد آن اشاره میکنــــم

دچار رکود شده و از سخترین مراحل بیماری خود را طی میکند :۱-      عدم بکار گیری مدیران لایق در سیستم تربیت بدنی و ورزش : البته این بدان معنی نیست که کلیه ی راسای قبل خدایناکرده نالایق بودند یا بنده فقط زمان حال را مقصر می دانم . .. خیر ، این سلسله سر دراز دارد ولی اعتقاد دارم در گزینــــــش مدیران تربیت بدنی و راسای هیات های ورزشی بهتر می توان عمل کرد .۲-      عدم توجه صادقانه به نسل نونهال ،نوجوان و جوان ورزشی : از نیمه دوم سال ۸۴ شمسی تا تقریبا ابتدای ۸۶  با همتسید ابوالحسن نجفی رئیس وقت تربیت بدنی هفتکل تعداد حدود نود نفر از پسر بچه های ۷ الی ۱۲ سال تحت عنوان مدرسه فوتبالنفت را زیر نظر گرفته وسعی کردم بصورت تقریبا ً علمی الفبای فوتبــــــال را به آنان آمـــــــوزش دهم  تا اندازه ای هم موفــــــق بودم . پس انتقال آقای نجفی متاسفانه هیات فوتبال و تربیت بدنی همکاری خود را با من که حتی یک ریال ازشاگردان خود دریافتنداشته بودم ، قطع و حتی زمین تمرین را هم از مادریغ کردند ، من هم بناچار از کشته ی خود صرف نظرکرده و گوشــــه نشینی و سکوت اختیار کردم و فقط غصه دارکارهای انجام شده و در راس آن این نسلی که همه کارمی تواند انجام دهد ، و نمی دهد .۳-      عدم توجه شهرداری ، آموزش و پرورش و … به امر و ورزش : این موضوع مطلبی است که فقط کافی است انســـان واقع بین ، با چشم بصیرت به اطراف و اکناف این شهر نگاه کند . از آنجایی که بنده کاندیدی شورای شهر هم شده بودم و تقریباتمام ۱۰۰۰ رای که به من داده شد همگی ورزشی بود با شروع کار شورای از سوی رئیس اول شورای آقای سید حمــید حسینی طی حکمی بنده به عنوان مشاور ورزشی خود منصوب کرد ، خیلی خوشحال شدم ولی هرگز حتی برای یکبار هم به مشــــورتخواسته نشدم . اما حدودا ً یک ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری از سوی آقای حمزه پور با عنوان نخبگان شهرفرا خوانـــده شدم و از جمعی که درآن جلسه بودیم خواسته شد ظرف یک ماه طرحها و پیشنهادهای خود را جهت پیشــــبرد امورات بــــــــــهفرمانداری و در جلسه ای که انجام میشود را ارئه دهیم اما متاسفانه آن جلسه تا کنون به رقم ۲ نرسید .

  • داوری در هفتکل :  در ورزش فوتبال هفتکل داوری دچار نوسانات زیادی واقع گردید . از زمان آقای منصور انبه ، مرحوم حمزه

شعری ، آقای مهمد شیخ ، مرحوم حجاب تا کنون بالا و پایین زیادی صورت پذیرفت . اساتید زیادی چون عبدالرحیم وحسـن نجفیبیژن محمدی ، قاسم اورکی ، رحیم محتشم ، رحیم موسویان ، محمدعلی نصیری ، حسین فرخزاد ، عیسی یگانه و احمد دیلی وندتا نسلی که اکنون در حال فعالیت هستند مثل آقایان مجید اگدری ، رضا سالاری نژاد ، روح اله رفیعی و… آمدنــــــد کار کردند ورفتند اما به عقیده این حقیر بهترین نسلی که تاکنون درعرصه ی کارآمد نسل انتهایی وآن چند نفر آخربعلاوه آقای احسان مکوندیبسیار مطرح ترو بهتر در جامعه ی داوری بودند . اما همین افرادی که در استان خوزستان برای کمیته داوران جزء بهــــــترین داوران محسوب می شوند در فوتبال این شهر مورد هتاکی قرار می گیرند و کسی هم از آنان حمایت جدی نمی کند البته نبایـــــد از حق دور شد که گاهی همین داوران بسیار خوب فقط بدلیل نداشتن پشتیبان مناسب مجبور به قضاوتهای مصلحتی و در انتـــها اشتباهات و بعد هم درگیری های آن چنانی …  اول چیزی به داور داده شود( پشتیبانی) وبعد هم قضاوت صحیح ازش بخواهند برادر شهیدم سید عبدالحسین نجفی  : راستش تا حالا که نوشتم به راحتی کار پیشرفت ، اما حالا که می خواهم در مورد برادرمبنویسم ، چندین بار پاک می کنم و می نویسم و باز مطمئن نیستم که بتوانم چیزی بنگارم که یک از هزار خصوصیات اخـلاقی وانسانیش را ثبت کنم . او که فوتبالیست تیم پرسپولیس بود و در پست مهاجم و درگوش راست بازی می کرد بسیار سریع ، محکمو شوت زن بود بازبان روزه ورزش می کرد و همیشه شوخ طبع و خوش مشرب بود و خانواده دوست بود زمانی کـــه از جبههبرای استراحت می آمد سعی می کرد مخارج خانواده را هر طور که می توانست تامین کند  ولو با کاربنایی . بیش از حد به من و برادر بزرگترم محمد توجه می کرد و مورد لطف  قرار می داد از بازیکنان هم تیم او می تـوان به مهندس مرتضی رضایی ، فرشید قنبری، منوچهر لرکی ، علی محمد شمولی و محمود عباسی اشاره کرد .در وصیت نامه اش آمــــــدهکه : بنام خدایی که شهید شدن را نصیبم کرد وشما همان راهی را که راه خدا و پیامبران است  ، بروید .صحبت آخر : از شماعزیزان که مراقابل بحث دیدید سپاس گزارم و آرزومی کنم روزی برسد بجای کمبودها صحبت داشته ها و قابلیتها بنماییم   .                  خدا را یاری کنید تا خداشما را یاری کند و قدمهایتان را استوار گرداند .  قرآن کریم .        

  •       باسپاس فـــــراوان

سید احمـــــــــــــد نجفی

آبان ۱۳
  •                   ((واژه هاي بختياري به گويش  مردم   هفتکل   مي باشد))
  • (به بهانه خشکسالی اخیر)
  •                                   حال حال حالونه                 

  •           شهاب داودی
  •  بهار که مي شد  فارغ از درس و مدرسه مي زديم به دل کوه و دشت …. شقايق ها به پيشـواز ما و بهار به رقص در مي آمدند و باد هم گيسوي زمين را نوازش مي داد  و پاهاي کودکانه ما که بي ترس تيغ برهنه بوسه برخاک سبز،اما تشنه مي زد…. به بالاي کوه که مي رسيديم فکــر مي کرديم بربلندترين نقطه دنيا ايستاده ايم ؛ البته جهاني که ما تصورش را داشتيم در چند کيلومتر خلاصه مي شد … وقتي از بالاي کوه به مال(روستا) خيره مي شديم چند اتاق گلي با حياط هاي بزرگ  و کپرهاي خميده چشم نوازي مي کردند… نمي دانم از بالا نگاه کردن چرا اينقدر جـــــذبه دارد که سالها  انسان را مجذوب يک نگاه مي کند ؟!… و من روستايم را سالهاست که از آن منظــــر مي بينم … خانه هايی پرترد د….  مردان وزنان  پرجنب و جوش …. دودهايي که از دل کپرها به آسمان پر مي کشند و با خود بـوهاي مختلفي را در فضا  پراکنده مي کنند…. اما هيچ بويي به بوي ((نُون تيري))در طلوع يک صبح بهـــاري نمي رسد …. آنچنان در درونت رخنه مي کند که بي اختيار تا مغـــــز استخــــوان تشنه آن مي شــــــوي ….((نُون کُـوتي)) با ((قاتق)) يا بي آن و دندانهــــاي  حريص، شروع صبح هاي رويايي کودکان روستايم بود… و اولين کـُــــوتي بدست که از ((چيله)) مي گذشت و به ميدان  وسط مال مي رسيد با صداي ((کي نَومَه ، کي نَومَه)) ديگران را خبر مي کرد …((کي نومه  کي نومه مَمَدِ دُوشي نومه))از يک صدايي به چند و دهها صدايي مي رسيد… و صدايمان که کــــــوه را بر مي داشت و جواب سنگهاي ساکت که تا مال هم مي رسيد … همهمه …. ((چه بُوزي؟)) …. چه بُوزي؟ ….. يکي مي گفت:(( ِبيُوين هَجيل جيل))….ديگري :سُک سُک .آنطــرفتر يکي فرياد مي زد : ((دي دي))  و پســــرک هيــــــکلي جمع هم با قلــــدري مي گفت: ((مِل گُوشتين)) … اما جمع تابع جمع بود … همه نظر مي دادند ولي معلوم نبود چه کسي بايد تاييد مي کــــــرد  …. مي گفتيم و مي گفتيم  تا يکي را همه مي پسنديدند… يکي در بين جمع فــــــرياد زد (( بَچيل ، بَچيل ))(( حال حال حالونه)) و همه بدنبالش گفتيم : ((حال  حال حالونه  خدابزن بارونه))  و بي اختيار چندين بار گفتيم و بي اختيار تـــر راه افتاديم ….  حال حال حالون خدابزن بارون …. حال حال حالونه  ، چيله به چيله و خانه به خانه مي  چرخيد … يکي به شوخي آب جوي را با سطل به بچه ها مي پاشيد …ديگـــــري آرد مي داد و دعا  مي کرد… پيرزني هم با نگاهي به آسمان صاف و آفتابي رخت هايش را با زحمت از روي پرچين خــــاري خانه اش بر مي داشت ، گويي تصور مي کرد هر آن از اين آسمان آفتاب زده  باران ببارد…. آرد و آب سخاوت اهالي به کودکان  معصوم بود … و شايد با آرد وآب مي خواستند کودکان را واسط بين زمين و آسمان کنند… حال حال حالون خدابزن  بارونه …حال حال حالونه خدابزن بارونه… پيرزن هنوز نگاهش به آسمان بود… مردي هم با بيل بالاي پشت بام بود وبامش را ((بيل تِلن)) مي کرد … جواني ((مَرويزهاي )) خانه اشان را تعمير مي کرد … آسمان صاف بود و آفتابي … و  صداي  حال حال حالونه که از ته مال بگوش مي رسيد و جمعيت کودکان که چندين برابر شده بود و برخي از بزرگتر ها که با لباني خندان آنها را همراهي مي کردند … حال حال حالونه … پيرمردي سوار بر چهارپايش به پيشواز گله مي رفت  و در آن ظهر آفتابي بهار  عباي نمد يش را به کول داشت… صداي جيک جيک گنجشکان هم در حال حال حالونه بچه ها پيچيده بود و گويي در شاخه هاي درختان و يا سوراخ ديوارها در حال تصاحب جاي مطمئني بودند…. و پيرزن که همچنان به آسمان نگاه مي کرد  و بچه ها که بي خبر از همه جا به خيال خود بازي مي کردند! و حال حال حالونه که  طنين انداز مال ، کوه دشت و دره ها شده بود… و جوان که همچنان ((مرويزها))  را جابجا مي کرد ، پيرمرد ِ عبا  به کول که در پي گله بود، پيرزن که نگاهش به آسمان خيره شده بود ، مرد که بيلش را محکم چسبيده بود، بچه ها که فرياد مي زدند… عده اي که مي خنديدند ….گنجشکان که جيک جيکشان در حال حال حالونه بچه ها گم شده بود…پاهاي برهنه  ما  که در جوي آب بود ،از دور هم صداي زنگوله قوچ گله به گوش مي رسيد….حال حال حالونه  خدابزن بارونه… پيرمرد که همچنان مي رفت و عبايش را در آن ظهر آفتابي سفت چسبيده بود… جوان  که در کار تعمير(( مرويزها)) سرعت بخشيده بود …. رختهايي که از ســـر ديوارها و تخت ها جمع شده بود…. بچه ها که همچنان مي دويدند… صداي حال حال حالونه خدابزن بارونه  که مي آمد…..پيرمرد که نرسيده بود… پيرزن که به آسمان  خيره بود… صداي زنگوله قوچ گله که نزديک شده بود…. آفتاب که همچنان مي تابيد ….صداي بچه ها که از زمين به آسمان رسيده بود….ابرها که سريعتر از پيرمرد رسيده بودند و صداي غرش آسمان که ناي زنگوله را خفه کرده بود…. چشم هاي پيرزن که هنوز به آسمان بود…. بچه ها که فرياد  مي زدند….و اشک آسمان که ديرتر از باران چشم پيرزن رسيده بود …گله که با شتاب مي آمد …گنجشکان که همچنان مي خواندند …. بچه ها که هرکدام به سويي مي دويدندپيرزن که هنوز نشسته بود … اشک آسمان که گونه هاي ترک خــــورده زمين را خيس کرده بود… جوان که از روي  ديوار در حال پايين پريدن بود….. مـــرد که بيلش را روي پشت بام جا گذاشته بود…. آسمان که جواب سخاوت اهل  زمين را داده بود…  فرياد کودکان معصوم که قبول شده بود….آفتاب که ديگر نبود … وصداي آسمان و شُر شُر آ ب   و شقايق ها که اشک آلود مي رقصيدند… و پاهاي ما که همچنان برهنه بود… ونُون ِ تيري که در بين دندان هاي حريص پاره مي شد… و صداي باران که بهار را طراوت بخشيده بود… و کوه که هنوز حل حال حالونه  مي گفت….
  •                                                         واژه  نامه        
  • مال : روستا        كپر : نوعي مسكن روستايي     نُون تيري :نوعي نان كه در روستاهاي بختياري با ورقهاي نازك خميرگندم با دستان هنرمند زنان پخته مي شود.
  • نون: نان        كُوتي: ساندويچ      قاتق:مواد خوراكي كه داخل ساندويچ مي گذارند.
  • چيله :كوچه ،راه عبوري  بين دوباغ               كي :چه كسي          نَومَه:نيامد
  • كي نَومَه كي نَومَه:يكي از بازيهاي محلي كه براي جمع كردن بچه ها و شروع بازي اصلي آنرا اجرا مي كنند.
  • مَمَد:محمد         دُوشي:ديروزي      بِيُوين:بياييد     هجيل جيل: يكي از بازيهاي محلي
  • سُك سُك :يكي از بازيهاي محلي         دي دي :همان(( زو)) يا كبدي
  • مِل گُوشتين: كُشتي        بچيل : بچه ها        بيل تِلن: با بيل جايي را صاف كردن
  • مَرويز:ناودان ــ آبراه پشت بام   

 

آبان ۱۳
  • مجید حسینی نژاد                        

  • دانشگاه آزاد هفتکل در آستانه لغو مجوز        

بعد از راه اندازی دانشگاه پیام نور در هفتکل و توسعه کمی و کیفی آن ،این اراده شکل گرفت که برای جبران برخی عقب ماندگی ها در طول دهه های گذشته باید شتاب توسعه را افزون کرد و یکی از گزینه ها ،توسعه زیر ساخت های علمی و ایجاد مراکز دانشگاهی بود چرا که موقعیت ویژه هفتکل و قرار گرفتن در مسیر ارتباطی خوزستان و چهار محال بختیاری همچنین از نقطه نظر جغرافیایی که می تواند حلقه واسط شهرهای اهواز ،ایذه،رامهرمز،باغملک،شوشتر و مسجد سلیمان باشد این بحث را تقویت می کرد و زمینه حضور دانشجویان را در منطقه به شکل مضاعفی مساعد می نمود.اما متاسفانه وجود اختلاف در هیات موسس اولیه و بخشی نگری برخی از افراد شورای دوم و ترجیح مصالح منطقه ای و قومی بر منافع عمومی شهر این پروژه را در بلاتکلیفی فرو برد.با ارتقاء منطقه هفتکل به شهرستان بار دیگر امیدواری به اردوی این شهر بازگشت و با تغییر هیئت موسس و واگذاری اختیارات پی گیری راه اندازی به یکی از جوانان تحصیلکرده، حرکت جدیدی آغاز شد اما برخی نهادها ی ذیربط در امر زمین و منابع طبیعی با غفلت از این امر مهم ،خود را در چارچوب تنگ بخشنامه ها محصور کردند و عملا این روند کند شد.متاسفانه ،این خواسته عمومی و مطالبه به حق جوانان منطقه ،هنوز از دیدگاه برخی مسئولین اولویت اساسی ندارد و اگر با همین روند پیش برود این موقعیت مناسب مانند خیلی دیگر از پروژه ها و مزایا از دست خواهد رفت.در این حرکت مهم که دستاوردهای عمده ای در دراز مدت برای شهر خواهد داشت همه و همه باید حساس باشند و غفلت امروز گناه نابخشودنی است و فرزندان ما به خاطر این همه تعلل و بی برنامگی ما را نخواهند بخشید.  

آبان ۱۳
  •  شهاب داودی

  •                                              سرباز وطن

 در شهريور ماه سال ۱۳۲۰ زمانيكه متفقين ،  ايران خصوصاً نقاط مهم و استرتژيك آنرا به اشغال خود درآورده بودند  مـردي يكه و تنها به جنگ هواپيماهاي  انگليس رفت … استوار گنجي كه فرمانده پاسگاه ژاندارمري فُلــوتين(  نمره دو) هفتـــكل بود وقتي خبردار شد هواپيماهاي متفقين قصد فرود در فرودگاه هفتــــــكل را دارند ، خود را به آنجا رساند و اجـازه نشستن به هواپيماها را نداد…                                   مملكت كه مال شاه نيست     اطرافيان به او مي گفتند  شاه تسليم شده  و كشور را به متفقين سپرده تو هم تسليم شو و خودت را به خطر نينداز… گنجي محكم و استوار گفت :(( مملكت كه مال شاه نيست من سرباز وطنم )).. استوار سوار براسب ،خود را به فرودگاه رساند و پس از تاخت در باند فرودگاه، مردانه از اسب فرود آمد و تفنگ خود را به آسمان كه در تسخير جنگنده هاي متفقين بود نشانه رفت و توانست بعدازچند شليك  هواپيماي انگلیسی را كه در حال فرود آمدن بود  ساقط كند … هواپيماي دوم وقتي اوضــــاع را چنين ديد فرودگاه و اطراف آنرا به گلوله بست كه در اين بين استوار گنجي شهيد و پيرمردي بنام قليچ كه از عشاير قشقايي بود و براي كمك به استوار آمده بود نيز زخمي شد… ظاهراً در اين بين سربازي نيز به شهادت رسيد ولي متاسفانه سخن ها در اين مورد ضد و نقيض است… خون گنجي به زمين ريخت ولي رشادت او يك هواپيما را ساقط و هواپيماي دوم را فراري داد...  بعداز گنجي سربازان انگليسي و هندي در نبود مردي چون استوار ماهها  هفتكل را دراشغال خود داشتند…غلام حسین خلیلی پور که خود بازنشسته ی شرکت نفت است به نقل از پدرش در این مورد می گوید:بعد از شهادت استوار گنجی و سربازش، سربازان انگلیسی جهت جلوگیری از حمایت مردم از استوار ،پیکر سرباز وطن و همرزمش  را با احترامات نظامی  در قبرستان پایین دست فرودگاه به خاک سپردند  و بعدها مردم به یاد شجاعت و وطن پرستی استوار بر قبر ایشان مقبره ای بنا کردند که هنوز هم پا برجاست.                              مقبره سرباز وطن ساكت و خاموشاكنون كه بيش از شصت سال از آن واقعه مي گذرد وقتي به قبرستان هفتكل مي روي مخروبه سنگ وگچي را مي بيني كه در انبوه قبور آجر و سنگ نما شده سربرآورده … وقتي درب آهني آنرا كنار مي زني قبر ساده اي را مي بيني كه تصــــوير تفنگي روي آن حكاكي شده و عبارت شهيد استوار گنجي روي آن به چشم مي خورد .در هزاره سوم كه الگوي جوانان قهرمانان هاليود و باليود شده اند مسئولين مي توانند با معرفي افرادي مثل استوار گنجي به جوانان و ساخت مقبره و نوشتن كتيبه از خود گذشتگي ايشان ، روح وطن پرستي و رشادت را در جوانان تقويت كنند.اگر استوار گنجي را شهيد نمي دانيد  حداقل او يك آزد مرد بود پس بياييد با صـرف هزينه اي ناچيز مقبــره او   كه سالها براي مردم اين شهر نماد رشادت و دلير مردي بود را بازسازي نماييم و همانگونه كه او خودش گفته بود بر سردر مقبره اش بنويسيم؛ ((ســـرباز وطن )).

آبان ۱۳
  • گوزل گلمدئ
  • باهار اولدئ غنچه لَر آچولدئ گوزَل گلمــــــــدئ          
  •  غارلار ارْرِدئ داغلار گوزيگدئ گوزل گلمدئ
  • ســـــارالدئ اورَگم پر و بالئ گوزل گلمـــــــــدئ          
  •   توكـــــــولدئ تَر نهالوم يارپاغئ  گوزل گلمدئ
  • گوي نوم خوشدور نازلئ گولوم ، قـــــــد عَلَم ايلَيه        
  •   بو يامان شامومئ ، رخشان گونوم سحر ايليه
  • چهچه وورا بولــــبولوم ، اؤرگمئ شـــــــــــاد ايليه 
  •         قويينگ تايانام  ياندوران دردمه گوزل گلمدئ
  • اوجه داغــــــلار داشنئ ، قيچ آلتونا يول ايلـــــــدُم        
  •   ناقاد آي و گونئ سايا  سايا ايلِ ايلدُم
  • انتظار ا لندن گؤجه  گؤندوزئ بـــير ايلــــــــــــدم   
  •         كيم چارا ائده ، يامان دردمه گوزل گلمدئ
  • قدم باسدوم هـــــــر باغ و بوستانا نشان گورمــــدم        
  •   هر گلستان سيرنه گئدم هچ اثر گورمدم
  • دُر و گوهر گوردوم ، او لعلئ مــــرجانئ گورمدم          
  •   صبر و قرار گئدئ الدن ، نازلئ گوزل گلمدئ
  • خسرودئرخواب ايچنده گوردوم،من قشنگ ماراليْ       
  •     الا گؤز، كمان قاش ، بزد مشدئ او آي جمالئ
  •  بيـــــــــــرگلستان ايچنده، علم ائدمشدئ نهـــــالئ            
  •  او شام خواب ايچنده ، گئدي داها گوزل گلمدئ
  • خسرو چهرازي