مهر ۲۷
  • این مطالب از وبلاگ خاطرات هفتکل وطوفشیرین آقای منوچهرافشاری آورده شده اند وجهت دیدن سایر مطالب این وبلاگ می توانید به نشانی
  •   http://toufshrin.blogfa.com    مراجعه         نمایید
  • با احترام وتشکر از آقای منوچهر افشاری که با قلم شیوای خود هرگز هفتکل وطوفشیرین را از یاد نمی برند
  • معرفی  چند  شکار چی  سنتی و صنعتی   طوفشیرین.. (خاطرات :قسمت ششم )

 

  •         فتح ال…. قراچه، شکارچی  سنتی با تفنگ پوز پر

 در قدیم الایام که شکار بسیار فراوان بود  برای شکار  با  تفنگ  پوز پر   شکار چیان  خیلی به  شکار نزدیک میشدندو اغلب دره هامملو از شکار  فراوان بود و شکار هم  به علت عدم ترس از  حیوانات گوشتخوار  که  به ندرت یافت میشد . در منطقه کمتر متواری می شد . و یکی از کسانی  که بیشترین  فعالیتش برای امرار معاش صید شکار و فروش گوشت آن بود  آقای  فتح ال…. قراچه بود  که حتی برخی اوقات با پای برهنه  شکار را تعقیب می کرد و آنقدر  جان سخت بود  که شکار را خسته می کرد  تا او را شکار کند .و  شکار صید شده را روی دوش می گرفت  و از مسافت های دور با لب تشنه  به خانه می آورد . و به همین خاطر به فتح ال.. شکاری معروف بود  . وی مردی با قد متوسط و موهای قرمز و صورتی استخوانی  و زمخت با  هیکلی تنومند  . واز طایفه  قراچه   ودر محله  فارسیمدان زندگی می کرد و در سال ۱۳۵۱  از هفتکل به  امیدیه  رفت و در آنجا ساکن شد .و سپس فوت نمود . 

 

 

  •    ملک حسین  عسگری ،شکار چی  سنتی با تفنگ پوز پر   

     همانطور که قبلا” گفتیم  هم به ساخت تفنگ پوز پر مشغول بود وهم به شکار و کشاورزی می پرداخت . وی نیز صید خود را  با تفنگ پوز پر  انجام می داد ودر قدیم که حیوانات فراوان بودند  بیشتر  به شکار میش و قوچ  می پرداخت وسپس با کم شدن  آنها با استفاده از تفنگ  شکر علی چهارده چریک  به صید می رفت  و سپس  شکار  خود را با  وی تقسیم می نمود .  وبعد ها  که  دیگر شکار یافت نمی شد  به صید پرندگان  بعنوان تفریح می پرداخت و  خود را سر گرم می کرد . و ی نیز سرسختی خاصی در صید و صیادی از خود بروز می داد . وی فرزند ابوالحسن عسگری بود که او نیز در کار شکار مهارت به سزائی داشت و در گذشته  پلنگ هم  شکار کرده بود ( یکبار که در حال چرای گوسفندان بود پلنگی  به گله گوسفندان حمله  و گوسفندی را با خود  به غار می برد  و ابوالحسن  با تفنگ  پوز پر خود پلنگ را تعقیب   تا  به  غار می رسد  و سپس اهسته  وارد غار می شود  و با  یک تیری که در تفنگ خود داشت  پیشانی پلنگ  را نشانه می رود  و آنرا صید می کند  و  گوسفند  را  پس می گیرد  ، و سپس  با کمک چند نفر  پلنگ  شکار شده  را  از  غار  به  طوفشیرین  می آورد  )

 

 

 

 

 

  •    محمد افشاری نسب (محمد افشار )

       محمد افشار از کسانی بود  که دارای تفنگ شکاری  ساچمه زنی   پنج تیر پران  بلژیکی  بود و همانطور که قبلا” ذکر گردید با   این نوع  تفنگ ها همه طور صیدی را می شد انجام داد از پرنده  تا حیوانات سنگین وزن  .  و ساچمه های فشنگ ها  دارای تنوع از ریز تا درشت بودند که مخصوص صید های مختلف بود . این شخص  شکار  را بعنوان تفریح و سرگرمی  انجام می داد و بیشتر به صید اهو در دشت هفتکل  تا شوشتر و رامهرمز می پرداخت و روش شکار او بیشتر به حالت سواره با خود روی جیپ  بود و در شب ها  به دنبال شکار ها  با جیپ می افتاد و وقتی شکار در تیر رس قرار می گرفت  به  آنها شلیک می کرد و با تفنگ مخصوصش  تیر های فراوانی  را به طرف شکار ها می انداخت . و انقدر در کارش مهارت داشت  که گاهی چندین  شکار را با هم صید می نمود . و از انجا که در حراست  شرکت نفت شاغل بود .  بیشتر کسانی  که به شکار  علاقه داشتند  با وی رفیق بودند . وروئسای  شرکت نفت از خوزستان تا تهران  هر کس که به شکار علاقه داشت  به منطقه می امد و با وی به شکار می رفت و نامبرده  هر وقت مهمان داشت در هنگام شکار  بیشتر رانندگی می کرد و خود را به شکار ها می رساند  تا شکار چی مهمان به طرف انها تیر اندازی کند .وی در طول عمر شکار خود . همه نوع شکار ی را انجام داده بود . از انواع  پرنده  تا قوچ و میش و گراز و گرگ وکفتار و غیره ……. وی در سال۱۳۴۵  از هفتکل به گچساران و سپس به میدان جعفر  آغاجاری (شرکت گاز  ) منتقل شد . و بعد از باز نشستگی به شیراز رفت  ودر سال ۱۳۶۵ فوت نمود .

 

 

  •       غلامحسین  یزدانی 

        وی به  غلام یزدانی معروف بود. که دارای تفنگ شکاری   پنج تیر پران  بلزیکی  بود . وبیشتر به شکار قوچ و میش  و بز کوهی  می پرداخت.  و شکار های صید شده را روی دوش تا خانه می آورد . وی مجهز به وسایل شکار از جمله دوربین و لوازم مخصوص بود  و شگرد کار وی این بود که فبل از طلوع افتاب  می رفت  و روی بلندی  ها می نشست  و دوربین می انداخت   تا شکار  خود را بیابد و سپس ان را دنبال کند  وصید نماید . و برخی اوقات نیز با دوستان خود به شکار  می رفت و در مناطق  مورد نظر  به  دنبال  شکار می گشتند  تا صید خود را بیابند . وی نیز به علت مهارت در شکار دوستان فراوانی داشت  از جمله  آقا رضا حیدری  که همیشه  ور دست وی بود و لوازم شکار و اسباب کار ( آذوقه و آب  و ……) را فراهم می کرد . وایندو وابستگی خاصی به همدیگر پیدا کرده بودند . و بدون یکدیگر به شکار نمی رفتند . وی در سال ۱۳۵۱ توسط یکی از دوستانش  در هنگام شکار  به قتل رسید .

این چهار نفر از کسانی بودند  که در این حرفه . از بقیه معروف تر بودند . و بعنوان  نمونه  از آنها  یاد شده است و اکنون در سرای باقی قرار دارند . ولی یاد انها  با شکار هم آجین شده است .

                                     


 

 

 

 بنام خدا                                        

     شکا ر……..نوشته : م-افشاری       (خاطرات : قسمت چهارم)

 

                                                         

  •   مردم  عام گویند  که  شکار عاقبت  ندارد . و   کسی  که  با بی رحمی  حیوانات را شکار  نماید  خود  نیز  به  روز  همین صید ها  گرفتار خواهد شد .

    یکی  از تفریح های مردم  هفتکل   علاقه به صید  حیوانات و پرندگان  می باشد . که این کار ریشه تاریخی در حیات بشری دارد

 روزگاری  انسان های اولیه  با شکار حیوانات   به زندگی خود ادامه حیات می دادند . و هم اکنون هم  صید وصیادی در استفاده از منابع خدادادی  در آب ها (ماهی ها و سایر آبزیان  ) ودر خشکی باصید پرندگان و حیوانات  شکاری  ادامه دارد . ولی اکنون  شکار پرنده و حیوانات  بیشتر جنبه  تفریحی  بخود گرفته است . و صید ماهی و میگو و …..در ردیف  شغل  های مردم  حاشیه  دریاها و اقیانوس ها و  رود خانه ها (آب ها )قرار دارد .

 در ابتدای  تشکیل شهرستان هفتکل   به علت  عدم  اکتشاف نفت و  گسترش شهر نشینی  در منطقه .  حیوانات  زیادی   در  این حوالی زندگی میکردند  که  اکنون  دیگر  به حداقل رسیده اند  مانند آهو  . قوچ . میش .   بز کوهی . گرگ . کفتار . روباه . شغال و حیواناتی هم در این منطقه زندگی می کرده اند  که حال دیگر  اصلا” یافت نمی شوند . مانند یوز پلنگ و پلنگ . 

  •   در زمان های قدیم ( تا حدود ۱۰۰ سال قبل ) به علت شغل دامداری و ییلاق و قشلاق و   فراوانی  حیوانات شکاری  از جمله قوچ و میش و بز کوهی و آهو و  و پرنده ها و  غیره…… شکار حیوانات  در حد نیاز   صید می گردید و .. بیشترین پروتئین  مورد نیاز مردم  از این راه تهیه می شد و به علت کم بود جمعیت   و بالا بودن  حس  دوستی و همسایه گری. . هر وقت کسی شکاری صید می نمو د  حق و سهم   اطرافیان محفوظ بود . و چون  شکار شغل  ابا و اجدادی  خیلی از مردم  هفتکل بود   . برخی از فرزندان   نیز  عشق وعلاقه وافری  به صید وصیادی از خود بروز می دادند . بطوریکه یاد و خاطره  تفنگ پدر و پدر بزرگ ها   شور و شوق خاصی را در دل  پسران  بوجودمی اورد .  به مرور زمان  با توسعه صنعت نفت در هفتکل  و ایجاد شغل.و افزایش جمعیت  در منطقه .از فراوانی حیوانات شکاری کاسته . و  وابستگی مردم به تامین  پروتئین  از راه شکار محدود  شد (جند نفری  از شکار چیان قدیمی  هنوز  به اینکار اهتمام می ورزیدند ) ضمن اینکه با بوجود آمدن اداره محیط زیست و حفاظت از حیوانات شکاری  صید وصیادی  محدود گردید . ولی آنهائی  که  جوانی خود را  با سپری کردن با شکارچیان  قدیم گذرانده بودند  .تفنگ  و شکار را  بعنوان  وسیله  تفریح  مورد استفاده قرار میدادند .و ضمن اینکه به مرور زمان به علت صید گسترده و بدون محدودیت  آمار  حیوانات  نیز کم می شد  و احتمال انقراض  آنها نیز وجود داشت . ولی با تمام این حرف ها  شکار  در حالت تفریحی  ادامه  داشت . هم اکنون هم هستند شکار چیانی  که اگر احتمال  وجود  یا خبر پیدا شدن  شکار را در منطقه بشنوند  دور از چشم اداره محیط زیست و شکار بانی  . به شدت پیگیر  صید  ان  خواهند شد .  هر چند که توان  و رمق  سابق  را ندارند  ولی جان سختی  حادی  را که در حال صید و شکار حیوانات  از خود بروز می دهند  بسیار ستودنی است .

  •  حال باز به طوفشیرین برمی گردیم و مسئله شکار را در شعاع  دید خود  مورد بررسی  قرار میدهم . از آنجا  که تهیه  تفنگ  از قدیم الایام   برای شکا رچیان هزینه بر بوده است  کپی برداری  از تفنگ نیز  با  توجه به عشق و علاقه   برای دوستداران آسان می نمود و ساخت  تفنگ  سر پر ویا به اصطلاح  محلی  پوز پر  یکی از کوتاه ترین راه  های  رسیدن  به هدف بود . و در این میان بودند افرادی  که به ساخت  تفنگ پوز پر  مبادرت می ورزیدند و چنان مهارت  یافته بودند . بطوریکه  شناخت تخصصی مجربی را در رابطه با  لوازم مورد نیاز  برای  ساخت قنداق و لوله  تفنگ   بدست آورده بودند و تفنگ های  از درجه یک تا دو الی  سه  را هم دسته بندی کرده و با توجه به سفارش  متقاضی  تفنگ  می ساختند . ضمن اینکه  عایدی  آنها از ساخت  تفنگ  بسیار اندک و جزئی بود و بیشتر ین   عشق و جذبه و لذت آنها در ادامه کارشان بود . مثلا” می گفتند  لوله فرمان  فولوکس واگن (خودروی قدیمی ) گزینه خوبی  برای تفنگ پوز پر   است. ولی به علت کم بودن لوله فرمان اسقاطی  ماشینهای قدیمی  . از لوله ها ی بدون درز  گاز شهری شرکت نفتی که از انگلیس می آوردند .وبه لوله های  هایل پریشر (پر فشار ) که به زبان  محلی به آنها های پریشن می گفتند استفاده می شد.  خصوصیت این لوله ها در این بود که خاصیت ارتجاعی داشتند و در اثر انفجار لوله کمی  ورم می کرد و سپس به حالت اولیه برمی گشت و اکنون مشابه  آن در ایران ساخته می شود .  که برای گاز شهری خانگی استفاده می شود . یکی از مشکلاتی که این تفنگ های پوز پر داشتند . خطر ناشی از انفجار ته لوله بود که محل جوش خوردن  چاشنی انفجارتفنگ بود  که گاهی اوقات برخی افراد ناشی  اقدام به ساخت و جوشکاری غلط می کردند و در هنگام شکار در ته لوله انفجار صورت می گرفت و شکار چی از بین می رفت  و یک بار فردی بنام علی براتی در اثرهمین نوع  انفجار  دستش اسیب فراوان دید . و او را برای معالجه به اهواز فرستادند .تا از خطر  بیشتر جلوگیری شد .    …….  و یا چوب  درخت  گردوو بلوط    برای  قنداق گزینه  خوبی است . ولی   بعلت  عدم وجود این درختان در هفتکل . از چوب درخت  کنا ر( سدر ) که به وفور در خوزستان پیدا می شود  استفاده می شد .ولی  در هر صورت  این افراد لوازم کار خود  را خوب می شناختند . ویکی از همین افراد مرحوم  ملک حسین  عسگری  از طایفه چهارده چریک  می باشد  که تفنگ های بسیاری  را  برای مردم  ساخته بود وبعد از وفات  وی   روی  سنگ قبرش   نقش تفنگ و سر شکار  و ……. را سفارش دادند که  هم اکنون  این طراحی ها   در محل قبرستان  طایفه چهارده چریک  ها روی قبر نامبرده  خود نمائی می کند . 


      

 

  •                                 بنام خدا               خاطرات  طوفشیرین  (۳)    . . . .

  •    گاز

یکی دیگر  از  خاطرا ت مربوط  به  گذشته  مسئله  گا ز (گییس   Gases .به  زبان  انگلیسی ) است . انرژی  سوخت و تولید گرما . که بعد از آب و برق  در مرحله  سوم نیاز  زندگی  بشری است .

  •     همان طو ر که  قبلا” در مطالب  گذشته  راجع  یه  گاز  اشاره کردم  .  خانه های  غیر شرکت نفتی های   طوفشیرین  فاقد  گاز لوله کشی در خانه بودند  و  خانه هائی که در نزدیکی  بخار  های عمومی  که به بخار  کمپانی  معروف بودند می توانستند  از  بخار کمپانی استفاده کنند  که آنهم مشکلات  مربوط به خود را داشت  و بقیه   خانه ها      با استفاده ا زکود حیوانی گوسفندی  (پشکل )  با آغشته کردن آن به کمی نفت سیاه (نفت خام)   سو خت خود را تامین می نمودند.   و در دم درب تمام  خانه ها  بشکه هائی  از نفت سیاه  که با الاغ  می آوردند و می فروختند   و مقداری کود  موجود بود . و روشن کردن  اجاق  با نفت سیاه  و  کود  را خود تصور کنید که چه منظره  و مشکلاتی  از لحاظ بهداشت و محیط زیست  بوجود آورده بود .  و از طرفی   شرکت نفت با اینکه  نفت  منطقه را مفت و مجانی  به کام   استعمارگران  می ریخت  از تامین جزئی و نیاز اولیه مردم  همین منطقه هم ابا می کرد و درکنار خط های  عظیم انتقال نفت   خانواده هائی بودند  که در زمستان  از سرما  خواب را راحت  به چشم خود نمی بردند   و برخی نیز در اثر استفاده  از چراغ های خوراک پزی (علاء الدین ) باید  اتاق های خود را گرم کنند  که انهم  خطر گاز گرفتگی را  افزایش می داد ……….و شعله های گاز  فراوانی بودند  که آتش آنها  تا کیلومتر ها  فضا را روشن می کرد  ولی مردم عام  از آن بی بهره بودند . و این وضعیت مردم  تا زمان آمدن ارتش  به هفتکل ادامه داشت . وکم کم  استفاده  از سیلند رهای گاز  داشت  شروع  می شد   ضمن اینکه   خدمات  رسانی  ان  ضعیف  و پر دردسر بود . ومردم  از خطرات  ان از جمله  ترکیدن سیلندر و آتش سوزی آن   بسیار  تعریف ها…..شنیده بودند و احتیاطا” همان    سوخت کودی را  به این ترجیح می دادند .

  •       چند سالی از آمدن ارتش گذشت .  چیزی حدود  ۵الی ۶ سال .  و  حال سال ۱۳۵۳ الی ۵۴ بود  و فرماند ه پادگان  همان  سرهنگ قاسمی بود که حالا به درجه  تیمساری  رسیده  بود  و از نظر  اجتماعی  مقداری  نسبت  به  اوائل  پخته تر شده  بود . شاید  برایتان سئوال  باشد  که چطور  من با  آن سن و سال  در مورد تیمسار  مملکت  قضاوت  می کنم  که این  هم به عملکرد  ظاهری و چیزهائی بود  که از گوشه و کنا ر می شنیدیم و می دیدیم.

  •       حال  من در دبیرستان درس می خواندم  کلاس سوم و یا جها رم  بودم . که متوجه  شدیم . تیمسار قاسمی  به  برخی از مردم  بد بخت و بیچاره  هفتکل   کمک هائی می کند  از جمله  اجازه  استفاده  از انشعاب گاز لوله کشی در خانه را می دهد . بدون دریافت هزینه ای از آنها ، و مساعدت  تیمسار  روز به روز  ادامه  داشت و تاکید  زیاد  روی  آدم هائی داشت  که  وضعیت  مالی بدی داشتند. و این  کار  هم با  بررسی و تحقیق  بوسیله  گروهی   دو الی سه نفره  از  ارتشی ها که  درجه استواری  داشتند انجام می شد .ودر محله  طوفشیرین  یکی از کسانی که  مشمول  مساعدت شده  بود  مرحوم  کل  رمضان  پی سپاریان  بود که  وضع مالی خوبی نداشت .ومن و خانواده ام  به فکر رفتیم  که ما هم پیکیری کنیم  ببینیم  که  چه طوری  انشعاب  گاز  می دهند و ما هم  بگیریم   شاید  از نعمت  گاز  یرخوردار شدیم    

 

 

  • .یک ماه  گذشت .

و  د راین مدت  چند  نفر دیگر هم  صاحب گاز لوله کشی شدند .من بعد از  مدتی  تفحص و جستجو متوجه شدم   که برای  گاز گرفتن  باید برویم پادگان  و نامه  به تیمسار بنویسیم  تا او  دستور  اینکار را بدهد .  برای  نامه نوشتن  به  سراغ  خانه  کل رمضان رفتم  و پرسیدم  که  چطور  نامه  نوشتید  و زن  او گفت  : نامه  نوشتیم  که ما بد بخت و بیچاره ایم و شوهرم زمین گیر است و من با بد بختی  نان  بچه ها را در می آورم . و با شنیدن  این  صحبت ها  دیگر  دستم  آمده  بود  که چه  طور نامه بنویسم .  و شروع کردم  سریع یک نامه  از زبان  پدرم  نوشتم   با این مضمون  که  وضعیت  مالی خوبی  نداریم  و احتیاج به  انشعاب گاز داریم . و بعد از نوشتن  اولین نامه  همسایه ها هم  که از من  شناخت داشتند .به سراغم  آمدند و از جزئیات  شروع  درخواست و نامه نوشتن سئوال می کردند و من هم که اهل  پنهان کاری نبودم  تا اینکه اول  خودمان گاز  را بگیریم و بعد شرایط آن را  به بقیه مردم بگوئیم   با آنها همکاری می کردم.( به علت اینکه  ۱- ازدحام تقاضا موجب نشود که به خودمان گاز ندهند و ۲-  چون گروه تفحص  گاز پادگان اگر می فهمیدند کسی وضعش خوبه  به او گاز نمی دادند) و درمحل بخاطر همین مغازه بقالی  اسم  ما  به عنوان  کسی که درامد ش خوب است  توسط همین مردم  جا افتاده بود ضمن اینکه  کسانی بودند که درموقعیت بسیار خوبی بودندو گاز هم گرفته بودند . گروه  مسئول  گاز پادگان   بعد از رسیدن  درخواست های مردم  می آمدند و خانه ها را بازدید می کردند و اگر کسی بقول خودشان وضعش خوب بود درخواست او را  رد می کردند . وخوب بودن وضعیت مردم  شامل داشتن  قالی ویا  یخچال و یا تلویزیون  بود که مورد ملاک آنها قرار میگرفت .

 و هر چه مردم میگفتند  یعنی کسی که یخچال داره دیگه احتیاج به گاز نداره ؟ و اگه  پولیه   قانونی بگذارید تا ما هم پول بدهیم .  ولی نتیجه ای نداشت که نداشت . و اینکار  آنقدر مردم  را ناراحت کرده  بود که مردم  به فکر  کلک  زدن  به  گروه .  می افتادند  و نقشه های    مردم  چندین  جا کارگر افتاد  تااینکه  کم کم آنها  دست مردم  را خواندند وعامل  خیلی از مشکلات مردمی بودند که مخفیانه  به گروه    اطلاعاتی را گزارش میدادند . و نحوه کلک زدن  مردم به این صورت بود که آنها خانه ای را که خالی بود با پهن کردن چند تا گلیم ومقدار ی ظرف و ظروف .  به عنوان خانه خود .  نشان گروه میدادند و انها هم  مجوز انشعاب  را به آنها می دادند . واین روش بعد از اینکه لو رفت  گروه  به افراد متقاضی  بعد از دیدن  خانه می گفتند شما  چند نفر هستید  وشناسنامه  ها یا چیز هائی مشابه  را از آنها طلب می کردند که معمولا” در خانه موجود نبود گاهی اوقات  خانم  خانه می گفت وایسین تا شناسنامه ها را بیاورم وراه می افتاد به طرف خانه اصلی خودشان و گروه هم که می دانست پشت سرش راه می افتاد  تا به خانه اش برسد وبه او بگوید  که خانه تو این است نه آنکه نشاندادی  و یا  برخی از مردم . وسایل خانه خود را در خانه همسایه ها  پنهان می کردند  تا گروه ارتشی  موقع بازدید چیزی را در خانه نبینند . و این  نقشه  و برنامه ها بین مردم و گروه  در جریان بود وما افرادی را می دیدیم  که گاز گرفته اند که قابل تصور نبود .   در هر صورت  من    هر که  می آمد  برایش  نامه می نوشتم و به او می دادم و میگفتم  برو و این نامه را در پادگان به  دفتر تیمسار قاسمی بده تا چند روز دیگر برایت  گاز بکشند.  و تقریبا” امار کسانی را که در طوفشیرین  گاز گرفته بودند  را به  روز داشتم. زمان به سرعت سپری می شد و همین مردمی که برایشان نامه می نوشتم  مرتب  صاحب گاز می شدند و می آمدند و مرا دعامی کردند ولی نامه ای را که برای خودمان نوشتم  بی نتیجه مانده یود. و تقاضای  نامه نوشتن  هم روز به روز بیشتر می شد و من هم که همیشه قلم وکاغذم آماده  بود  ظرف  چند دقیقه  نامه را می نوشتم وبه آن ها میدادم در اثر کتابت  مرتب .   کم کم متوجه  شدم  که هر چند روز یک مرتبه  متن  نامه هایم  را  تغییر بدهم  تا شبیه هم نباشندو کسی نفهمد همه را من نوشتم .

  • …… بی نتیجه  ماندن درخواست گاز خانه ما . من و خانوادهام را بسیار ناراحت کرده بود.وشروع کردم به نوشتن نامه دوم و بعداز چند روز نامه  سوم ولی مانند این بود  که  نامه ها ی ما را . به دریا میریزند و مرتب انشعابات گاز در طوفشیرین  زیاد می شد و غصه  خانواده ما  به حد قابل انفجار رسیده  بود و کسی جلوگیر ابراز ناراحتی  پدر و مادرم  نبود. و گاهی  من مخفیانه  نامه می نوشتم  و بوسیله  ارتشی هائی که مشتری دکان ما بودند  میدادم که به پادگان  ببرندو به دفتر تیمسار بدهند . نکته ای که دررایطه با نامه نوشتن  جالب  است بدانید  این است که با نامه نوشتن من یکی  دو نفر هم از همسن وسالهای من هم . در محل شروع کردند کپی برداری از نامه مرحوم کل رمضان  که در متن نامه نوشته بود من مردی علیل و زمینگیر هستم و زن من با زحمت برایم  نان در می آورد و بعد از ارسال نامه ها  گروه ارتشی  بعد از بازدید از خانه و تحقیق  به مرد متقاضی  می گفتند  توکه حالت خوب است و کار میکنی  چرا در نامه  نوشتی  من علیل و زمینگیر هستم  و این دروغ  است وبه تو گاز نمی دهیم . واین ناشی گری سایر کاتبان  . کار مرا بیشتر کرده بود و در محل پخش شده بود که دست  پسر افشار  خیر و برکت  دارد و برای هرکی نامه می نویسد به او گاز می دهند . ولی  کله خودمان بی کلاه مانده  بود واین موضوع داشت  اثر روانی  خود را بر پدر و مادرم روز به روز بیشتر گسترش می داد و نمی دانستیم  چه باید بکنیم . و حال چند ماه از اولین  نامه گذشته  بود  و آمار خانه های  گاز  دار شده بودند . روز به روز بیشتر می شد .و این برای ما یک معمائی شده بود و تقریبا”شک برده بودیم که تمام کار ها بوسیله گروه ارتشی صورت می گیرد و احتمالا”تیمسار از جزئیات  ریز کا ر بی اطلاع است

  •      یک رو ز  پدرم در حالی  که  دچار مرض سرماخوردگی  شدید شده  بود  و اعصابش هم از بابت  مسئله گاز  ناراحت  بود   تصمیم گرفت که به پادگان برود  و تیمسار را حضورا” ملاقات نماید و علت  مسئله  را  شفاها با دلیل و مدرک  بپرسد و تا نتیجه قانع کننده ای نگیرد  به خانه نیاید . چون دیگر تحمل  نداشت  آخر  با هیچ  دلیل و منطقی  جور در نمی آمد  که چرا  به ما گاز نمی دهند . چون حالا دیگر.  به همه طور طیفی  از پول دار تا  فقیر  گاز  داده  بودند و معلوم  نبود  که ما را در کدام دسته بندی و گروه  قرار داده بودند  که  تمام نامه های ما که بیش از  ۱۰ تا  می شد  بی نتیجه می ماند . و بهمین  علت پدرو مادرم صبح  یکروز  به درب پادگان رفتند  و به دژبان های دم درب گفتند که می خواهیم   با تیمسار ملاقات نمائیم  . و از قضا  د رآن روز  تیمسار در  پادگان نبود  و مرتب  نیروهای دژبانی  به پدرم میگفتند : اگر نامه ای داری بده و برو .و پدرم  می گفت : که  من آمده ام  تیمسار را ببینم  . وبا کس دیگری کاری ندارم و فقط می خواهم  با او حرف بزنم .  و ظاهرا” گروه  واگذاری  انشعاب گاز  پدرم  را دیدند و متوجه شدند که کار پدرم در رابطه با عدم رسیدگی به نامه های او برای گاز بوده است و مرتب  به او می گفتند : که برو  . تیمسار  امروز نیست . ولی پدرم دست بردار نبود و هرچه به او می گفتند  اگر حرفی داری  به ما بزن  پدرم  چیزی نمی گفت  و می گفت   : آقا من مثل  یک  مریض هستم  که امده ام دکتر . و فقط دکتر می تواند مر امعالجه کند نه کس دیگر . و چند نفر هم . هرکاری کردند که توسط  نیروی انتظامی (بنام دژبان )و سایر  درجه داران  پدرم  را رد کنند که برود  . پدرم  محکم  ایستاده  بود ونمی رفت و  چون  پیرمرد بود آنها  دوست داشتند که محترمانه او را رد کنند   خلاصه کلام  آنروز  تیمسار  به پادگان نیامد و پدرم  تا آخر وقت  همانجا  ماندو اتفاقا” آنروز روز پنجشنبه بود .و پدرو مادرم  ظهر .  بدون گرفتن نتیجه ای  به طوفشیرین برگشتند . و حال پدرم که مریض بود بد تر هم شده بود .

 

  •  فردای  آن روز که جمعه بود . گروه  واگذاری  گاز به طوفشیرین آمدند و مستقیم  به  خانه ما آمدند و خانه ما را بازدید کردند  .ضمن اینکه  معمول بود با آمدن  آنها مردم  هم به دور آنها تجمع می کردند . رفتار و برخورد ان ها نشان  می داد که  از چیزی و یا مسئله ای  بسیار ناراحت  هستند و پدرم  آنها را به داخل  دکان که در همان نزدیکی ها بود دعوت کرد . ولی  آنها  راحت نبودند  نمی خواستند  که  به دکان بیایند  تا اینکه  با اصرار مادرم و من و پدرم  بطرف مغازه آمدند .  آنها دو نفر بودند و با یک جیپ ارتشی  در منطقه فعالیت می کردند .

  •  بعد از تعارف آنها به مغازه  . در حالی که  جلوی مغازه حسابی شلوغ شده بود  برای   آنها  نوشابه باز.  و به آنها تعارف کردیم و حاضر نبودند  که نوشابه  ها را بخورند . مادرم  که از ازدحام جمعیت دم درب مغازه عصبی شده بود.  با داد و بیداد  به  مردم .  انها را از جلوی مغازه   دور کرد . وسپس یکی از ارتشی ها  زبانش باز شد .و شروع کرد به صحبت کردن  که : آقای افشار شما  چرا رفتید و شکایت  ما را همه جا کردید که این ها از مردم پول  یا شیرینی می گیرند   ؟ و  دیروز می خواستید  به تیمسار  چه بگوئید ؟

  پدرم  گفت : می خواستم ببینم چرا  به همه انشعاب  گاز داده ولی به نامه های من  ترتیب اثر نمی دهد .؟

  آنها گفتند که : نه  تو منظور دیگری  داشتی . و می خواستی شکایت ما را به تیمسار بکنی  .  

    پدرم گفت : من چه شکایتی از شما داشتم  .اصلا” شما را می شناسم  که بخواستم   شکایت   شما را بکنم ؟ که دیدم  آنها کمی نرم شدند و به زبان ترکی  با همدیگر صحبت کردندو به پدرم گفتند : که ما تمام نامه های شما را بایگانی می کردیم  به علت اینکه  به ما گزارش  شده بود که شما گفتید   که  اینها  رشوه می گیرند و به مردم گاز می دهند و حالا .  متوجه شدیم  این  گزارش ها دروغ  بوده  و سپس . یکی از نامه هائی را که ظاهرا”   یکی از آشنایان خودمان برای انها نوشته بود   را هم به من نشان دادند و خواندم  اون بی انصاف کلی چیز های  بی ارزش  را فقط از بابت اینکه  به ما گاز ندهند علیه ما نوشته بود ولی نام نویسنده  را کاملا”خط زده بودند  به طوریکه  مشخص نبود  و بعد آنها گفتند حالا  بیا یک نامه بنام  همسرت  بنویس تا به شما گاز  بدهیم  چون  اسم شما را ما طوری رد کردیم که وضع  مالی خیلی خوبی دارد  و نمی توانیم  رو ی ان نامه ها اقدام کنیم  و منهم که در نامه نوشتن تبحر کافی کسب کرده بودم  درجا یک نامه  بنام  مادرم  واز قول او نوشتم و به آنها دادم  و آنها رفتند و دو روز بعد آمدند و به ما گاز دادند  ولی با تعجب دیدم که مجوز انشعاب  بنام  پدرم  است  و بعد انها  گفتند که یکی از نامه های شما  ظاهرا” خارج   ازسیستم ما به تیمسار  رسیده و او دستور مجوز  را داده و حالا ما  انشعاب را بنام آقای افشار  می دهیم  و ان نامه  آخری  را   از بین می بریم

  همینکه  مجوز کار را به مادادند  ظرف یکی دو روز لوله کشی  را کامل انجام دادیم واز نعمت  گاز   برخودار شدیم  و رابطه  پدرم  هم با  ان دو نفر خوب شد و وقتی  در رابطه با پدرم   شناخت  بیشتری پیدا کردند  به او علاقه مند  شدند و یکماه  بعد یک روز که با پدرم  جلوی دکان بودیم   انها  به طوفشیرین  آمده بودند  و با دیدن  پدرم  با او احوالپرسی  گرمی کردند و دست پدرم را کشیدند و به داخل مغازه بردند و با خنده گفتند:  آقای افشار  چرا شیرینی ما را  نمی رسانی  ؟ مگه چند بار باید به توسفارش کنیم. ؟

  پدرم  هم با شوخی گفت :  سفارش  شما   به من رسید . ولی آن طوری  که شما ها با من برخورد کردید  برایم  قابل باور نبود که شما اهل شیرینی هستید. .و سپس یکی از آنها دست کرد تویه جیب پدرم و  شوخی شوخی .   ۲۰۰ یا ۳۰۰ تومان برداشت وسپس  رفتند. و بعدا”  ما متوجه شدیم  که آن روز که پدرم  به درب پادگان  رفته بود  اینها خیلی ترسیده  بودند  بی دلیل نبود ! بخصوص از اینکه نتواتنستند او را قانع کنند  که با انها حرف بزند و پدرم  هم از درب پادگان  کنار نمی رفت و بخاطر همین هم فردای آن روز (روز جمعه ) با برنامه به طوفشیرین و منزل ما امدند تا به طریقی مسئله را حل کنند و نگذارند که روز شنبه پدرم باز به درب پادگان و ملاقات تیمسار برود .  چون کارشان ایراد داشت .

  •       بعد از اینکه خط  انشعاب  لوله کشی  گاز را با دردسر  به خانه کشید یم  . یک انشعاب به آشپز خانه و  برای  استفاده   از انرژی گرمائی در اتاق  خانه . یک انشعاب گاز  بردیم و یک بخاری  آهنی  گرد  با  لوله خروج گاز  در اتاق کشید یم که نام آن  به  بیلر  مرسوم بود و از آن به بعد  برای درس خواندن و گرم کردن خود در خانه  در  زمستان ها مشکل  سرما نداشتیم .  

 

 

                                والسلام      

                                              م–افشاری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۷ساعت ۲۳:۵۹  توسط م-افشاری  |  نظر بدهید


بسم الله                                 هر گونه استفاده از این مطلب با ذکر نویسنده آزاد  است . با تشکر                       

  •           خاطرات طوفشیرین (۲).  . 

  •   آ ب 

        شرکت نفت  به هرکجا  که می رسید . آنجا را  آباد ، و از هر کجا خارج می گردید . آن محل  نابود می شد .(این جمله برای کسی که از شرکت نفت اطلاعی داشت  ملموس، و ورد زبان مردم بود. )

  • و امکاناتی را که  فراهم می نمود  در حدی بود  که  خود نیاز داشت ، مانند جاده های  تنگ و باریک  ، خانه های سازمانی  ، کودکستان ، وسیله  ایاب و ذهاب  ، برق ، آب لوله کشی و گاز (که به گیس معروف بود . ) و چیز های  دیگر  ………که فقط برای  پرسنل  خود تامین می کرد . برای مثال  گا ز مورد استفاده از معا د ن  هفتکل بصورت  مفت و مجانی  می سوخت  و به هوا می رفت . ولی اجازه نمی دادند مرد م عام ،  برای  تامین انرژی سوخت وگرما  از آن  در   خانه های خود بصورت  لوله کشی استفاده  نمایند . و مردم ، تا سال ها  بعد  با استفاده از  کود دامی و نفت سیاه برای  تامین انرزی ،  گرما و پخت غذا  استفاده می کردند.  و خانه هائی  که متعلق  به پرسنل  خود  بود .حق استفاده از  آب لوله کشی داشتند .  داشتن  آ ب و گا ز  لوله کشی در خانه ، نعمتی بود  که مردم  آرزوی  آن را داشتند . و بسیار دست نیافتنی بود . و شرکت  نفت  برای  جلوگیری از  اعتراض  و رفع حوائج اولیه مردم ، در محله  ها چند تا محل  بزرگ  عمومی ، برای پخت غذا  بنام پخار کمپانی ، (غذا پزی عمومی  )و  چند تا محل  آ ب عمومی  بنام  بمبو شرکت نفت ، که مردم  با سطل آ ب را به داخل خانه خود  می بردند .ودر مخزن بزرگتری  ( بنام درام که همان  بشکه نفتی ۲۰۰ لیتری است که اکنون  واحد فروش نفت جهان است .)  نگهد اری و استفاده  می کردند .  و بیشتر اوقات  در خانواده های پر جمعیت  یکی از خانم ها  کا رش حمل  آ ب به داخل  خانه  بود.  و جنگ و دعوای زنانه  همیشه بر سر نوبت گرفتن  آ ب  از لوله عمومی  بر پا بود  و زور هم همیشه  با کسانی  بود  حوصله  و انرزی  بیشتری  برای  سر و صدا  داشتند ، و آدم های ساکت  و کم حرف  همیشه  در آخر  وقت  اگر  آ ب قطع  نمی  شد سطل های  خود  را پر می کردند و برای  یک  خانواده  با توجه  به  نیاز  به  آ ب روزانه  باید همان  مقدار  آ ب  با  دو تا سطل   توسط  مسئول  حمل  ا ب  به  خانه  حمل  می شد . حال  خود حدس  بزنید ،  که  چه مکافاتی  بود   آ ب گرفتن از  لوله  ها . ولی  مسئله  گا ز بدتر بود . زیرا نمی شد  گا ز  را  در  داخل  خانه  مانند آ ب  انبار  و نگهداری  نمود ودر سرمای  سخت  زمستانه تنها  ملجا و پناه  مردم  کود حیوانی  (پشکل ) بود  که  استفاده می شد و اگر  مانند روزگار  اکنون  بود  کود  حیوانی  مجانی  پیدا نمی شد.  زیرا  اکنون  با قیمت  خوب  خرید و فروش می شود .  حال  وقتی می گوئیم  داشتن  آ ب و  گاز  نعمتی  بود  خود  متوجه  درد سر  آن  می شوید .

  •    بعد از رفتن  شرکت  نفت از هفتکل وضعیت  اقتصادی و اجتماعی  مردم  خیلی بدتر،  و کل شهر  هفتکل  از رونق  افتاده بود  و روحیه  یاس  و نا امیدی    دامن  خود  را هر روز بیشتر گسترش می داد . و خانه هائی که  متعلق  به  افراد  شرکتی  بودند  مانند  قبل از آن  دارای  آ ب و گا ز  خانگی  بودند . تا اینکه  نیروی ارتش  (تیپ ۳ زرهی تبریزو مراغه ) به  هفتکل   وارد  شد .(که  البته  آمدنش  بخاطر شرایط خاص آن دوران بود . که  احتمال  جنگ  ایرا ن و عراق برسر شط العرب (اروند رود ) داشت با لا می گرفت و بعد ها  به  قرار داد ص،۰۱۹۷۰  الجزایر  بین ایران و عراق   انجامید )  ارتش  در مقایسه  با شرکت  نفت با اینکه  دستش  بسته  بود  و پول  آن چنانی  در اختیار  نداشت   (. زیرا کارش  تولید و  استخراج نفت  نبود) ولی  دوست  داشت ، که  به  مردم  شهر  بیشتر  برسد و اگر  همین دید را  شرکت  نفت  هم می داشت  که  به فکر  آینده  مردم  باشد  کار هفتکل  به  اینجا ها نمی کشید . در  هر صورت  نیرو های ارتش  وارد هفتکل شدند   وبرخی  از  خانه  های  خالی  در  طوفشیرین  به تعدادی  نیرو های  مجرد  ارتش  با  قیمت  نا چیزی  به  اجاره رفت .   و در  محله  ما  هم  چندین  خانه  بود  که  ارتشی ها اجاره  کرده  بودند و درجه  آنها  اکثرا” گروهبان  بود   گروهبان  دو و سه  و گروهبان  یک  که درجه اش بالاتر بود کم داشتند. و ارتش  به گروهبان  یک ها و استوار ها و افسران و متاهل ها  از  خانه  های سازمانی  بجای مانده  از شرکت نفت  برای سکونت تحویل می داد و بقیه  آواره  پادگان  و محله  ها شده بودند  از جمله همین  طوفشیرین   خودمان .  و من هم چون  در مغازه  پدرم  بودم  و بیشتر  آن ها  از مغازه  ما خرید می کردند  هم خربد  نقدی وهم قرضی .  من بیشتر  ان ها را بنام  می شناختم . چون  اسم  همه  آن ها با لای  جیب سمت چپ  آنها  نوشته  شده  بود. و اکثر کسانی  که به مغازه  ما می آمدند من  سریع  اسم آ ن ها  را یاد  می گرفتم .و این  یکی از  مشغله های من شده  بود و اگر مردم  محل  اطلاعاتی  در مورد  اسم و آدرس  آن ها  می خواستند بیشتر  اوقات  به سراغ  من می آمدند و این شناخت  من ، بیشترین استفاده  را برای  پدرم داشت که به آن ها جنس قرضی می فروخت .

   

 

 

 

 

  •    ارتش  گسیل شده  به هفتکل  به وسیله  فردی  اداره  می شد  بنام  سرهنگ  قاسمی  (با همین درجه سرهنگی )  که  بعد  ها در هفتکل ماندنی  شد و به درجه تیمساری  هم رسید  وی فردی  عیال وار  بود (چندین دختر و پسر بزرگ داشت )  و حقوق ارتش  هم  کفاف  زندگی اش را تامین  نمی کرد و خانه اش در بهترین  منازل شرکت  نفت  یعنی  مهمان سرا  بود :«که  بنام گست  هاووس  همان مهمان  خانه  انگلیسی معروف بود . »   و چندین  دژ بان  از خانه اش مراقبت  می کردند.

   نیروهای  ارتشی  از اینکه  به هفتکل  آورده  شده  بودند ، ناراضی و راه گریزی نداشتند  حال  خود حدس بزنید ،  یک  تیپ  ارتشی  از   شهر  تبریز  یعنی مرکز  استان  آذربایجان شرقی  به  شهر  ماتم  زده  هفتکل  آورده  شود ند چه حالی داشتند . البته میدانیم   که نیروی ارتش  برای  همین مراقبت  از مرز ها و مملکت  است  که تشکیل شده . ولی  آن ها  انتظار چنین  شرایطی  را نداشتند.   و در آن  زمان  جدا شدن  و اخراج  از ارتش ، کار بسیار دشواری  بود .  رفتارهای   ناپسند و خشونت  آمیز  در برخی  از اوقات  از آنها دیده  میشد ! مانند:  چاقو کشی و لات بازی و عربده کشی و بد مستی کردن و امثال  اینها ……. که  از اخلاق های لمپنیسم  می باشد والبته این راهم  باید در نظر داشت  که  آدم های  با غیرت و شجاع و نترس و لوطی صفت و آدم های  منصف و با خدا و نماز خوان  زیادی  هم در آن ها بود و اگر بخواهیم  کلی قضاوت کنیم   در قدیم  افرادی جذب  ارتش می شدند  که  راه و موقعیت  بهتر  شغلی   دیگری نداشتند . و   هفتکل  شاید  برای  آنها  مانند یک  زندان   بود و مردم  هفتکل هم چون شناخت درستی  از ارش و ارتشی جماعت  نداشتند در مقابل  آنها احتیاط می کردند و در برخی اوقات هم  کار به درگیری و زد وخورد آنها با جوانان  محل می شد .  که بعد از مدتی  فیصله  می یافت  ولی درک و شناخت مردم هفتکل  از مسائل  اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی  اوضاع  زمانه  آن روزگار  از  آن ها بیشتر  بود و غیر از این مورد. بیشتر  آنها چون ترک آذربایجان  بودند ودر آنجا  مردم  ترکی حرف می زدند  مسلط  به زبان  ترکی  بودند و زبان هفتکلی  آمیخته به برخی لغات  زبان  انگلیسی  برای  آنها  سخت ودشوار می نمود و بچه های فضول طوفشیرین  هم. سعی می کردند  از همین مسئله  سوء استفاده  نمایند و سر به سر آن ها بگذارند . ضمن اینکه  بعد از مدتی  آن ها هم  دست  بچه ها را خواندند و زبان  محلی را یا د گرفتند . (یعنی  بیان  هفتکلی طوفشیرینی . شاید برایتان موجب سوال باشد که  این دیگر چه صیغه ای است .و آن صحبت کردن آرام . محلی لری  بختیاری  با تکیه کلام  آمیخته به طنز  شیرین و خنده دار بود  بطوریکه  هر وقت کسی  حرف میزد  آخرحرفش  به  لبخند ملیحی  خاتمه می یافت )

      

                          

  • حال  چون  موضوع  داستان ما  آ ب  است  دیگر  حاشیه کمتر می روم و این  چیز هائی را که  شرح  می دهم ،  در پیشرفت و درک  مسئله   لازم  می شد.

 

  •   تعدادی از خانه های خالی  طوفشیرین  که مربوط  به شرکت نفتی های سابق  بود  به  تعدادی  از گروهبان های ارتشی  اجاره داده  شد  . و چون خانه های محله  بزرگ  بودند  برخی مردم هم .  جهت  تامین  مخارج  زندگی  خود .  گاهی دو تا خانواده  یکی میشدند و با هم زندگی می کردند و خانه خودشان را به اجاره می دادند . و چون  خانه  ها  آب لوله کشی نداشت  آن ها هم  باید از پادگان که می آمدند  سطل به دست میگرفتند ودر سر لوله های عمومی  که محیطی زنانه  بود آب می گرفتند و به  خانه می بردند  و چون  تعداد لوله های  عمومی هم  همان  تعداد زمان شرکت  نفت بود(  و  همیشه به علت کم بودن  جایگاه  . بمبو های آب )  سر وصدای  زن ها  بلند  بود و مردم  هم با همین شرایط  کنار آمده بودند .  اکنون  ایستادن  ارتشی های مجرد سر لوله  های زنانه  صورت و جلوه ی خوشی نداشت  و هم  به خانواده  ها و خود   ارتشی  ها فشار می آمد .دراین  میان  کم کم ارتشی ها  زبان به اعتراض گشودند که  چرا ما نمی توانیم به داخل خانه  آ ب لوله کشی ببریم . واین  کلام در دل  برخی  از صاحب خانه ها  خوش  افتاد(  البته  صاحب خانه ها می دانستند  که اگر کسی اینکار را انجام بدهد  شرکت نفت که  مقداری از آن هنوز  هفتکل  بود با آنها  بر خورد سختی خواهد کرد  زیرا  آب   تامین شده  در  هفتکل  محدودیت داشت ، ونمی توانست  کل خانه های شهر را تامین کند  ضمن اینکه  شرکت نفت  فقط به نیاز خود و پرسنل شرکت  اهمیت می داد و برای بقیه مردم  در حداقل  امکانا ت تامین معاش می نمود .  ) و خلاصه  کلام . صاحب خانه ها   به فکر افتادند که  از این شرایط بوجود آمده  حداکثر استفاده را بنمایند  و آ ب لوله کشی را به داخل  خانه های خود ببرند .  و بعد از مدتی این فکر و تصمیم عملی شد و مستاجر های  ارتشی  دو الی سه  خانه   رفتند و لوله کش آوردند و آ ب را به داخل  خانه بردند و از آ ب کشی  با سطل   راحت شدند .  چند روزی  گذشت  واین  چند  صاحب خانه  سر از پای نمی شناختند . تا اینکه  بطور مخفیانه  گزارش این کار به شرکت نفت و از  آنجا هم  به ارتش اعلام گردید  که نیروهای  شما  در طوفشیرین  بدون مجوز قانونی  اقدام  به انشعاب  آب  به درون  خانه نمودند     

  

 

 

  •        یک روز  صبح  جمعه که من در جلوی  دکان نشسته بودم . دیدم  یک جیپ ارتشی  در حالی که یک مرد در کنار یک (راننده دژبان )  آن نشسته بود ،  آمد  و در محله دوری زد ودر شعاع  دید    دکان ما  با حدود  ۵۰ متر فاصله  ایستاد . و از جبپ پیاده  شد ،  وی مردی  میان سال  با موهای مایل به  سفید  و کت و شلواری  خاکستری  و قدی متوسط  با شکم کمی برآمده   بود  و  به اطراف  نگاهی کر د و  بلا فاصله  بعد از او  یک جیپ دیگر  با چند تا دژبان  هم آمد  ودر محل متوقف شد .  قیافه وی شبیه  ژان  گابن  (هنرپیشه معروف ) بود و شروع کرد به بررسی اطراف و می خواست  چیزی  از کسی بپرسد  و مردد  بود  که از کی سئوال کند . در همین هنگام  . من وتعدادی دیگر از  بچه ها به او  نزدیک شدیم . کم کم  مردم هم .  در آنجا  ازدحام نمودند و یکی گفت  که این  سرهنگ قاسمی . فرماند ه پادگان است و او از یکی پرسید که  در اینجا کی  آ ب لوله کشی به  داخل  خانه  کشیده  است  و کسی  حرفی  نزد و همه  اظهار  بی اطلاعی  می نمودند . در همین هنگام   یکی از  سرباز ها را  صدا زد و گفت :« دکان دار محل  کیه ؟ »  برو اونو صدا کن بیاد اینجا  . که دیدم  یکی  به طرف مغازه رفت  و بعد از چند لحظه  پدرم  که قبلا” خدمت سربازی رفته بود  آمد ، و بصورت خبردار یک سلام  نظامی داد و

  •  گفت :« جناب  سرهنگ  بفرمائید ؟»

  •  سرهنگ گفت : «پیرمرد در این محل چه کسی  به  خونه اش آ ب کشیده ؟»

  •  پدرم  گفت  : «من سرم به کسب و کار خودم است و از چیزی  خبر ندارم .»

 سرهنگ گفت : «چطو ر ممکن است  که تو ندانی ؟  کاسب های محل  از همه چیز اطلاع دارند .»

و سپس  پدرم  به  مغازه  برگشت  و  تازه ما بچه ها  فهمیدیم  که جریان  چیه  ، و یکی از خصوصیت   بچه های طوفشیرین  این بود  که  راجع  به هر چیزی  می خواستی اطلاعاتی   به دست  بیاوری   فوری  همه چیز را می گفتند ،  و خوب و بد   اینکار را نمی دانستند و همیشه  به دنبال  هیجان وکنجکاوی    بودند  بطوریکه  در بیشتر  مواقع ، برای مردم  مشکل  ساز می شد ودر خیلی  از  چیزها  دخالت می کردند  یعنی  اگر  کسی  سئوالی از فردی می کرد و آن ها بلد بودند  زودتر  از فرد مخاطب جواب میدادند .   در همین گیرودار  که سرهنگ   دنبال سر نخ می گشت    یکی از بچه ها گفت : «  تو منزل  صفی خانی و علی خان درخشان  آ ب کشیده اند .»

  •    سرهنگ  قاسمی که منتظر  همین حرف  بود  گفت : «که خونه اشان کجاست .»  

 که یکی از بچه ها  گفت  : « بیا تا نشونت بدیم .» و سپس به سوی  خانه   صفی خانی حرکت کرد و سرهنگ قاسمی  هم سوار جیپ شد و به دنبال بچه ها راه افتاد . و منهم که کنجکاو شده  بودم  به دنبال  آنها دویدم و مردم  هم  به همان طرف راه افتادند  تا به خانه صفی خانی رسیدیم .   هجوم جمعیت  همه را به وحشت انداخته  بود از جمله  آقای صفی خانی را  !  و وقتی به  خانه او رسیدیم   یکی از بچه ها  به سرهنگ  اشاره  کرد : «  اونا ها آقای صفی خانی .»

 سرهنگ  به او گفت: «  به اجازه ئ کی  به داخل خانه ات آ ب کشیدی ؟ و او چیزی  نگفت  سرهنگ  به دم درب خانه که رسید  چند تا ضربه  به درب  زد و چون روز جمعه بود گروهبان ها  در خانه و ظاهرا”خواب بودند  و وقتی درب را باز کردند ، با دیدن سرهنگ  قاسمی  جا خوردند و سرهنگ شروع کرد به آنها بد حرفی کردن و آن ها که دستپاچه  شده  بودند نمی دانستند چه بگویند ؟ و یکی که کمی جرئت  کرد گفت : جناب سرهنگ  ما وقتی از پادگان می آئیم  آ ب نداریم  که  سرهنگ  گفت : « سریع لوله ها را  قطع کنید  و فردا بیائید پیش من  تا براتون بگم .»

   گروهبان ها آنقدر  ترسیده  بودند  که نمی دانستند  چکار کنند و صاحب  خانه  هم  نمی دانست  چه  سرنوشتی  ممکن است  داشته باشد . بسیار نگران بود ؟!

   در همین هنگام  سرهنگ گفت : «اون یکی دیگه کی بود؟»

 بچه  ها گفتند  : «خانه درخشان » . و خانه را نشان دادند

  سرهنگ به طرف  آن خانه که نزدیک بود رفت و درب  خانه را  با چند تا ضربه به صدا دراورد . و چند  لحظه بعد یک گروهبان ارتشی  که نامش خسرو شاهی بود  با عجله  به  دم  درب  آمد و با دیدن سرهنگ  شوکه شد و سریع  رفت و لباس ارتشی پو شید و آمد دم درب ، و یک سلام  نظامی داد .

  سرهنگ که عصبانی بود  بازبان ترکی که من می توانستم بفهمم  به او گفت  : «پدر سوخته  کی گفت  تو خانه لوله  آب بکشی .و چند تا  فحش دیگر داد .؟»

  •   در همین لحظه  گروهبان که خودش را تا اندازهای جمع و جور کرده بود  با زبان ترکی گفت : «جناب سرهنگ  اینجا پادگان  نیست . هر کاری با من داری تویه پادگان ! . اگه یه  وقت دستت بالا برود  من هم می زنم .»

    سرهنگ  که انتظاری این طور حرفی را نداشت  کمی جا خورد و گفت : «لباس بپوش بر پادگان .»

     سپس  سرهنگ  آمد که سوار جیپ بشود که مردم  به او نزدیک  شدند و گفتند : «که  تعداد لوله های عمومی بسیار کم است  و ما بیشتر وقت  زن و بچه هایمان ،  برای گرفتن آب  تلف …. می شود .»

   سرهنگ  سوار جیپ شد و به  محل  لوله ها ی آب (بمبو ها )  سرکشی کرد و حرف مردم  را تائید  کرد و با صلاح دید مردم و تجمع خانه ها دستور داد در چندین محله  شیر  لوله آ ب عمومی نصب کردند. و این کا ر باعث شد مردم او را دعا کنند و بسیار خوشحال شوند و با افزایش تعداد ( بمبمو ها) محل های  شیر  آ ب گیری  ، دیگر از  تجمع  زنان به روی  لوله های  آب  عمومی  کاسته شد   و مردم  هم  از توان  و قدرت  سرهنگ  قاسمی  آگاه شدند  و  سرهنگ  در بیشتر مواقع  اگر کاری از دستش برای مردم  برمی آمد  انجام  می داد . از جمله تحویل   زمین  برای ساخت خانه در شهر  برای چندین آدم بد بخت وفقیر ، .و همچنین  گاز لوله کشی  هم به آنها داد .-( دررابطه با گاز  مشکل کمبود  گا ز  در منطقه  نبود .  ولی برای آ ب محدودیت وجود داشت ) و حتی گفت : « اگر در خانه های  شرکت نفتی متوجه بشوم   بعضی ها بیش  از حد ،  و استفاده  بی مورد  از گاز و آب می  کنند دستور می دهم  آنها را قطع کنند .»  واین  باعث  ترس  برخی از مردمی   شد  که در خانه   آّ ب و گاز شرکتی داشتند .

 

  •            در رابطه  با  درجه داری  که با  سرهنگ قاسمی   تند   صحبت کرد  بنام  گروهبان دوم  خسرو شاهی .  تا چند  روز  خبری  نبود  و بعد که  سر و کله اش  پیدا  شد  من   به  او  گفتم : « که  کجا  بودی ؟»  اول  کمی  طفره   رفت  و بعد  که  من  زیاد  پا پیچش  شدم  و به او گفتم :  « من دیدم  چه  به  سرهنگ  قاسمی  گفتی  ؟»  او گفت  :  « تو  پادگان  باز داشت  شدم  . بخاطر  همینکه  خودت  دیدی »  و  بعد  من  به او گفتم :«  آیا  اگر  تو را می زد ؟ او را می زدی ؟»  واو  گفت  : « سرهنگ  تو پادگان  دست  روی برخی   از درجه دار ها بلند  می کند . ولی  اگر  تو محله  دستش را  روم  بلند می کرد که منو  بزنه   چنان  می زدمش   که  بلند  نشه . چون  پادگان  محل  تنبیه  و فرمان  دادن  سرهنگه  ولی  تو  محله  حق  هیچ گونه  برخوردی  را  با  پرسنل  نداره  و او  چون  انتظار  برخورد من را نداشت  از حرف  من  بدش  آمد  دستور داد چند  روز  مرا  زندانی کنند . که مانعی  نداره  و من از این چیز ها نمی ترسم . »

 

  • چند  هفته  بعد  از  طرف فرمانده پادگان ،  به  خسرو شاهی  پیشنهاد  شد که  آیا می خواهی  به  تبریز  برگردی   تا  تو را منتقل  کنیم ؟  و او که این  آرزو  را  در خواب  هم نمی دید !.   سریعا” اعلام  موافقت  کرد  و منتقل شد و رفت  و بعد که  پیگیر  انتقال  وی شدم  گفته  شد که  به کرمانشاه  منتقل  شد . در  هر صورت  برای  وی  همه جا  بهتر  هفتکل بود .

     ولی  چون  کنجکاوی  من  ادامه داشت . در رابطه  با  انتقال  وی  که  با پدرم  صحبت کردم  پدرم گفت   این طور  ادم ها  که  نترس  هستند را معمولا “  فرماندهان  با  باج دادن  از  محیط کاری  خود  دور می کنند . (برخی  از نکاتی که  مرا به حاشیه  می برد  برای  شناخت  بهتر  اوضاع و احوال  آن دوران   خالی  از  لطف نخواهد بود  ضمن اینکه  شناخت  شما را   بیشتر می کند   که  اینها  برای  پیگری  ادامه خاطرات ضروری است )      

 والسلام                                          م–افشاری

 

 

                                                                                               

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۷ساعت ۲۳:۱۶  توسط م-افشاری  |  نظر بدهید


                          هرگونه استفاده  از این مطالب ، با ذکر نام نویسنده آزاد است . با تشکر

                                   بنام خدا                                      

  •              خاطرات  طوفشیرین   ( مرحوم احمد   افشاری کسی که مانع تخریب  بیشترطوفشیرین  شد .)   

  •                <<  طوفشیرین می ماند .>>

      

در رابطه  با طوفشیرین و گذشته آن و اینکه چه دورانی را پشت سر گذاشته  مطلب  زیاد است ، ولی تا آنجا که از دوران کودکی در ذهن و خیال من بجای مانده  رخدادهائی  است  که در  دهه های ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰ در این محل  واقع شده ، که شایداز لحاظ نوستالژی دوران کودکی و نوجوانی  برای کسانی  که در  آن ایام در طوفشیرین  زندگی می کرده اند جالب  باشد .  برخی از این موارد  ممکن است از دید خیلی ها  پنهان مانده باشد ولی موارد  و حوادثی بوده است  که تاثیری چشمگیر در تاریخ گذشته مردم در آن زمان  داشته است .

طوفشیرین در گذر تاریخی دهه های فوق  خاطرات تلخ وشیرینی را پشت  سر گذاشته است ، و مردم زیادی  هم  بوده اند که در ان ایام در انجا سکونت  داشته اند ولی  اکنون بخاطر شرایط شغلی و زندگی از طوفشیرین نقل مکان  نموده اند .

ابتدا برای تشریح آن دوران می خواستم  همزمان با سیر  وقایع  تاریخ گذشته را مرور نمایم ،  ولی بعد دیدم  ممکن است پیگیری این روش از طرف خواننده  کسل کننده باشد ، و راه دیگر این بود  همزمان با شرح وقایع ، گذری بر اوضاع و احوال  آن زمان بیندازیم . و بدین گونه  حق مطلب  را ادا نمائیم  در گذر از این طریق  راه  دوم  را انتخاب نمودم .

افراد زیادی  در  زندگی مردم وجود دارند  که گاهی نقش  مهمی  را  در جامعه  خود ایفا می نمایند که  از دید  مردم  عام پنهان می ماند ولی کسانی که  جویای حقیقت  هستند ،  و زندگی خود را با تفکر و تامل  سپری می نمایند آنها را  کشف ، و نویسندگان حقایق هم انها را به  سمع  شنوندگان و خوانندگان  می رسانند .

اگر برخی مسائل را جدی تر  بخواهیم موشکافی نمائیم می بینیم  عامل پیشرفت  و یا عقب ماندگی برخی  از مناطق  از جمله همین  هفتکل  خودمان  که نمونه  بارز  و عینی آن است  نقش  افرادی است  که در برهه ای  از زمان می توانستند  با امکانات  و اختیاراتی  که داشتند  نقش موثرو چشمگیر مثبتی  داشته باشند  ولی  به دلایلی که تشریح  آن  شاید مارا  به  منافع  فردی  و یا مصلحت  اندیشی  موقعیت شغلی و زندگی و یا نداشتن  درک صحیح از  اوضاع  و شرایط   آن  زمان باشد  بکشاند که اکنون دیگر فایده ای ندارد . بهر صورت  آنچه گذشت گذشته است ، و حال  باید فکری نو در آویخت و به مرحله عمل رساند  هر چند که  رفع و جبران گذشته آن به راحتی  میسر نمی باشد  و توان بسیاری را طلب می نماید   که اگر خواهانی داشته باشد  انجام شدنی است  و هنوز دیر نشده .  و در این رابطه باید کسانی که می توانند  با قلم  .  زبان . کار هنری و فرهنگی و موقعیت و توان شغلی  در این ورطه  قدم بگذارند  آنوقت خواهیم دید که  آیا هفتکل باز  سرگردان میان  دو شهر  رامهرمز  و مسجد سلیمان   خواهد ماند   یا  گذشته چشمگیر اقتصادی .اجتماعی .و فرهنگی خود را  باز  خواهد یافت .

یکی از افرادی  که در  حوزه عمل  زندگی و شغلی  خود نقش  مثبت و عدالت خواهانه ای را  همیشه دنبال می کرد پدرم ،  مرحوم  احمد افشاری ( معروف به لال احمد) بود  که در محله نزدیک دبستان  امید  زندگی  می کرد و با داشتن  یک  دکان  بقالی   کوچک ،  امرار معاش می نمود.. وی در گذشته  به مشاغل  بنائی و سپس سرکارگری (فورمن )در ساخت  منازل شرکتی    نزد . یک  پیمانکار اصفهانی  بنام  معمار جواد   مشغول بود  و با  فوت  نا بهنگام   پیمانکار فوقالذکر   موقعیت کاری خود را از دست داد .  و مدتی بیکار بود  تا اینکه   به دکان داری  مشغول شد .  و از آنجا که در آمد چندانی  عاید خانواده  ما نمی شد  ولی همینکه مغازه ای داشتیم واز آن  طریق امرار  معاش می نمودیم  قانع بودیم ، و من هم از کودکی  که   به کلاس اول دبستان   رفتم  یادم است که باید در مغازه به پدرم کمک  می کردم و به همین خاطر شنونده دائمی  خیلی از  حرفهای او بودم . و بیشتر اطلاعات  ذهنی و فکری  اور ا   مدام  در  حرف و عمل وی می دیدم .  پدرم اطلاعات خوبی  نسبت به اوضاع اجتماعی  جامعه و روزگار  داشت  و   با اینکه بی سواد بو د ولی بیشتر داستان های  شاهنامه و حکایات سعدی و مولوی و ……. را می دانست و زمان دانش آموزی من  به زور نهضت  پیکار با بی سوادی به کلاس های شبانه کشیده شد ولی  حاصل  آن ، فقط   به  یاد گیری  جمع و تفریق اعداد ریاضی انجامید .که آنهم به دلیل  نیاز  و یا جبر کاری و  ثبت فروش نسیه  بود  که همین  مقدار  ، گاهی زمینه  گریز مرا  از مغازه  می توانست  فراهم کند . تا اندکی  به  بازی و  رفع  خستگی بپردازم . . مغازه  ما ،  هم  محل فروش اجناس بود و هم  مکانی برای  تحلیل  اوضاع اجتماعی  زندگی  مردم  طوفشیرین  و علت  آن هم استعداد و   در ک پدرم  ، و هم کساد ی فروش مغازه  بود   زیرا مردم وضعیت مالی  خوبی نداشتند .و همین دو مسئله  زمینه  تفکر و تامل  را برای پدرم  که پا یبند  مغازه  شده بود     بوجود می آورد .

 اکثر  وقایع و اتفاقاتی  که در اطراف  محله  ما می گذشت  از چشم  پدرم  پنهان نبود و بیشتر اوقات  تحلیل   در ستی  از وقایع  ارائه می داد. و تا آنجا که می توانست   سعی می کرد نقش  مثبت  و خیرخواهانه ای  را ایفا نماید . درآمد مغازه  بیشتر  به  فروش نسیه  میرفت   که پول  آن اکثر اوقات  بر نمی گشت   هرچند  که  چند مرتبه  هم . دفتر فروش نسیه  را پاره  کرد  که  دیگر  قرضی  نفروشد  ولی  باز در مقابل  درخواست  همان  مردم  بد حساب  بخاطر  فقر مالی  تسلیم  می شد در هر صورت  رزق و روزی  ما  میرسید . و شکر گزار بودیم. (فکر کنم  تا اندازهای  به  خصوصیات  شخصیت    پدرم    پرداخته ام و در صورت  نیاز  ، باز  به مقتضای  مطلب  در آینده  بیان خواهم نمود .  )

 

 

 

  •  بعد از  رفتن شرکت  نفت  از هفتکل و خروج اجباری  کارکنان  آن ، شهرهفتکل  و به  تبع  آن طوفشیرین هم  خالی  از سکنه ای  شد  که  شاغل  شرکت بودند .و ناقوس  یاس و نا امیدی سایه خود  را  ارام  بر اوضاع  اجتماعی  مردم  گسترش میداد  رونق   بازار  شهر  رو به کسادی  گرائید و روزنه های  امید و شکوفائی  یکی بعد از دیگری بسته می شد   . تردد و رفت آمد در شهر کاهش یافت  و بازاریان  شهر  از بیکاری  پشه می پراندند .  تفریح  و سرگرمی  های  فرهنگی مانند  سینما و تاتر و باشگاه  یکی بعد از دیگری  تعطیل شد. واین  روی  تحصیل درس و مشق  دانش آموزان  هم  تاثیر خود را گذاشت    و این  سیر رو به افول  ادامه داشت .  و از کسی  کاری  برنمی آمد

در هر صورت خالی از سکنه شدن برخی از خانه ها  در میان  محله های  مختلف  و بخصوص  نفت سفید  داشت  اثر ویرانگری  خود را میگذاشت . زیرا  تنها موردی  که به درد دزدی  خلاف کاران  می خورد  خرید و فروش آهن الات بود . که شبانه  خانه هائی  را که  در حاشیه  بودند  مورد دستبرد  می زدند .و با اینکار  نابودی  محله  هارا  سبب می شدند . مانند ضربه  ای  که  بعد ها  نفت  سفید خورد . و نا بود شد .

          روزگار به  سردی  گرائیده  بود و زندگی  اکثر مردم  که  کارگران  باز نشسته  بودند  با  دریافت  حق  بیمه ناچیزی  میگذشت.  بطوری که  حسرت  خیلی  از چیز ها  به دل  بچه ها  می ماند   .  در هر صورت  مردم  محکوم  به  زندگی  بخور نمیر  خود بودند .و راه دیگری نداشتند . و غا رتگران استعمار بیشترین سرمایه مردم را به غارت برده بودند. چند سال گذشت  تا اینکه در سال ۴۸ ارتش (تیپ ۳ زرهی تبریز) به هفتکل  آمد  و شرایط  را دگرگون  .و خیلی از معادلات  را تغییر داد  .وضعیت  بازار  شهر  رونق گرفت .ولی مردم آمادگی تعامل با نیروی رزمی و نظامی  ارتش  را که بیشترشان  مجرد بودند  نداشتند و همین باعث اصطکاک  در برخی از موارد می شد.ولی مرور زمان  بتدریج  شرایط  را بهتر می کرد . و مردم  با تغییراتی  فرهنگی  اجتماعی  که بر روی نیروهای ارتشی  که کم کم تشکیل خانواده می دادند  .  ارتباط بیشتری  پیدا نمودند  وتوانستند  با تعامل مثبت  از توانائی های همدیگر  استفاده کنند .و در اینجا نباید از  حق  گذشت  که  نیروهای ارتشی بودند  که از  فرهنگ مردم  هفتکل  در جهت  رشد اجتماعی  خود بهترین  استفاده  را بردند .(همیشه  وقتی  فرهنگ اجتماعی  جامعه ای  بالا  باشد  تاثیر خود  را  بر دیگران  خواهد گذاشت .)  با ورود  ارتش  برخی  از خانه  های   خالی  از سکنه  به  اجاره  رفت   به  بهائی  اندک . زیرا  حقوق  ارتشی  ها  هم  رقم  ناچیزی   بود    بطوریکه  تا اخر  ماه  نمی کشید  و  آنها  هم  مجبور  به  خرید  نسیه  می شدند .و مغازه  ما هم  با اینکه  کمی رونق گرفته  بود   دچار  نسیه فروشی  به  ارتشی ها  شده بود . کم کم پای  خیلی  از آنهائی  که در طوفشیرین  بودند   به  مغازه  ما کشیده  شد  و پدرم  هم  وقتی  وضعیت  مالی   آنها را دید  در مقابل  خواهش  و درخواست  انها هم  به لحاظ  روحیه  خاص  خود  کوتاه  آمد  و مانند پناه  و ملجائی  برای  آنها شد .وپدرم  را  با نام  اقا افشار  صدا می زدند و او را خیلی  دوست  داشتند  و  پدرم  هم  هوای  انها  را  داشت  و در مقابل  اصطکاک های  جوانان محل  با  انها  و خانواده  ها  همیشه  پادر میانی  می کرد . و  قضیه  را فیصله  میداد . ضمن اینکه  خیلی  از  نیروهای  ارتش  هم  نیروهای  دیپامه  وظیفه  بودند  که  دوران  خدمت  خود  را می گذراندند.  کم کم  نیروهای ارتشی  متاهل می شدند  و خانه  های سازمانی  ارتش  به  انها  تحویل می شد  و درطوفشیرین  کم وبیش  تعدادی  خانه  خالی  همیشه  بود .و صاحبان  آنها  هم  که  دیگر تصور  بازگشت  به  هفتکل  را نمی دیدند    از  نگهداری  و هزینه  تعمیر انها  خسته  شده  بودند و برای جلوگیری از  دستبرد  و غارت آهن الات  ان  هم  کاری  نمی توانستند بکنند ..و در گوشه  و کنار زمزمه  فروش  آنها  به گوش  میرسید. و یکی  از همین  خانه  ها  خانه مرحوم  احمد علی  سرکوهکی بود  که  در  مقابل  دکان  ما قرار داشت  خانه ای  بادروازه  کوچک  که  دو تا سکو  در جلوی  آن قرار داشت  و در بالای درب  قاب عکس  کوچکی  به  اندازه  یک  کاغذ ( A۴)که عکس  پسرش  به  نام  قاسم   در گوشه  سمت  چپ بالا  قرار داشت  و در زیر  آن  با خط   درشت نستعلیق  نوشته  شده  بود  « این  خانه  از مال  قاسم  سر کوهکی  است » . وقاب  عکس  باچارچوب چوبی و محافظ  شیشه ای  در  دیوار جا سازی شده بود . و من از بیکاری  و جلوی  دید  بودن  آن .  مرتب   به آن نگاه می کردم  .البته  چند سالی  که  گذشت  و قاسم  بزرگ شد و خانه  هم از ارزش  افتاد  یکروز  قاسم  که  مرتب  به  خانه  سر می زد  .آن قاب عکس  را شکاند  و کاغذ را پاره  و عکسش  را  در آورد .  کم  ارزش  شدن  خانه  قاسم  را  واداشت  که  خانه  را بفروشد و  در  یک  اقدام  فوری   نسبت  به  فروش  خانه  با  قیمتی  بسیار  ارزان ( شاید ۵۰۰   ا لی۷۰۰ تومان ) به  فردی  بنام  علیمراد  رحیمی  که  در شهر  به خرید و فروش آهن آلات و چیدن  تخت های سیمی  اقدام  می نمود   کرد .و این مسئله  پدرم  را  به فکر واداشت   که  تدبیری  بیندیشد زیرا  می دانست ، علیمراد  رحیمی  با  توجه  به  شغلش  خانه  را  جهت  لوله  و پلیت های  آن  خریده است و احتمال  تخریب  خانه  بسیار  است .

چند  روز گذشت  یکروز اول  صبح دیدیم  که  یک  کامیون  با چند  تا کارگر به  طوفشیرین  ودر  مقابل  مغازه  توقف  نمودند  وبا  هم  داشتند  مشورت  میکردند  که  چگونه  خانه  را تخریب  کنند  که  پدرم  جلو  رفت  و به  آنها  گفت  که  برای  چکار  آمدید  (خود  علیمراد  نیامده بود )ولی ظاهرا” پسرش در میان آنها  بود و لی فرد  دیگری   مسئول  کار بود (که نام پدرش محمد مراد بود )و   به پدرم گفت : «اومدیم  این خونه  را  خراب  کنیم .»

  • پدرم  گفت :  «من  نمیگذارم  که  این  خانه  را خراب  کنید .»

آن مردگفت:« ما  این  خونه  را خریدیم و مال  خودمان  است .»

 

 

 

پدرم گفت  : «درست  نیست  که  شما  بخواهید  این  خانه  را   در وسط  آبادی  خراب  کنید .»

 او گفت :« اونکه  این  خونه  را خریده  علیمراد  است و  این  هم  (اشاره به  یک  پسر ) پسرش  هست .»

  پدرم  گفت  : «در  هر صورت  من نمی گذارم  شما  خونه  را خراب کنید  .»

 اوگفت  :«ما  اومدیم  اینکار  را انجام  بدیم   و  اینکار  را هم  میکنیم  .»

پدرم  گفت  : «اگه  کلنگتون  را  به  این  خونه  زدید   می دهم  آنقدر  بزنندتون  تا  با  سرو دست  شکسته   از  اینجا  بروید .»

 او گفت  :« مگه  الکیه  ؟ ما  این  را خراب  می کنیم  .»

  پدرم  از  آنها  فاصله  گرفت  و  دیگر  با  آنها بحث  نکرد .  آنها  چند  دقیقه  مردد ماندند  و سپس  غرولند کنان   سوار کامیون  شدند  و رفتند  .   چند  هفته  گذشت    دو باره  باز  همین  افراد   برای  تخریب  خانه  آمدند  و پدرم   هم  مثل  دفعه  قبل  محکم  سر موضع  خود  ایستاد  و  نگذاشت   خانه  را  خراب  کنند.و  باز  آنها  با  اوقاتی  تلخ  رفتند.

 چند  روز  گذشت  تا  اینکه  یکروز  دیدم  مردی  به  طوفشیرین  وبه  درب  مغازه ما  آمد  و  پدرم  که اورا  می شناخت  با او احوالپرسی  کرد  و تعارف  نمود داخل مغازه  بنشیند .و با  او شروع  به  صحبت  نمود  او علیمراد  رحیمی  (خریدار خانه ) بود و به پدرم گفت : «آقای  افشار  چرا  مانع  کار  بچه  ها  شدی ؟»

 پدرم  گفت :« می خواستم  که  خودت  بیائی .تا  باهات  حرف  بزنم  .»

 اوگفت  :«خودت  که  از  کار و شغل  من  با اطلاعی  . و منم  این  خونه  را  برای  آهن الات و لوله و پلیت  ان  خریده ام  و نخریده ام  که  بیایم  در آن سکونت کنم .»

پدرم  گفت :« میدونم . شما  دانسته  ویا  ندانسته  داری  کاری  می کنی  که  عاقبت  خوبی  ندارد . »

او گفت : «مگه  خرید و فروش  خانه  و آهن و لوله  و اینطور  چیز ها   عیبی داره؟ » 

پدرم گفت : « نه  اینها  عیب  نیست .ولی  اینکه  بخواهی  وسط  محله  مخروبه  درست  کنی  و بجای  آبادی  و ابادنی   توی  محله  محل مناسبی  برای دزد ها و معتاد ها  و هزار تا کار  نا شایست  زمینه  سازی کنی  ایراد دارد  ! »

او گفت  :« ولی  من  با این  نیت  خانه  را خریدم  . و اگر  آهن الات  انرا  نبرم  بفروشم  ضرر می کنم .»

پدرم  گفت : « اگر  تو قبل  از  خرید  با من  مشورت  می کردی .من  تورا  راهنمائی  می کردم  .»

او گفت :« ولی  جاهای  دیگر  که  من  خانه  می خریدم  مشکلی  نداشتم  و الان  تو داری  برام  مشکل درست می کنی .»

 پدرم  گفت : «الان  مسئله  را  برایت  بیشتر  باز می کنم  و  بعد  هم  دو  راه  بتو  پیشنهاد  می کنم   هر کدام  را  که  خواستی  انتخاب و  عمل  کن  . و  سپس  ادامه  داد  .من درمورد کار  شما  به اندازه  کافی  فکر  کرده ام و روش  کار تو  مانند انگلیسی ها  می باشد   که  هر وقت  می خواستند  پای خودشان  را به جائی  باز  کنند  ابتدا  با  قیمت  و هزینه  زیاد  دون  پاشی  میکردند و تور  می انداختند  و بعد از  اینکه  جا افتادند   شروع  به  غارت و چپاول  می کردند  و تا می توانستند  در کشور های  ضعیف  و  فقیر  ……….   از  این  روش  استفاده  می کردند  .»

علیمراد  با  حیرت  و تعجب  به  سخنان  پدرم  گوش می داد و یک  لحظه  بخود  آمد و گفت :« افشار  انگلیسی مون هم کردی ؟»

 و  سپس  پدرم  ادامه  داد   که : « شما  در ابتدای  ورودی  به  طوفشیرین  از  محله  گلابلی ها  در سمت  چپ  یک  محله بنام شش بلوکی ها  را  با روش  خود  نابود  کردی  و اکنون ان محله  کاملا”  ویرانه  شده  و مامن  مناسبی  برای  دزدان  می باشد   . ضمن  اینکه  یکی  دو  خانواده  را  بیچاره  و آواره  کردی   .اول خانه  آنهائی  مانند همین  احمد علی   را خریدی  و تخریب کردی  ودر میان آبادی  با  بوجود  آوردن  چندین  مخروبه  مابقی مردم  که  دو  الی  سه  خانواده  می شدند از ترس  و وحشت  بوجود آمده  در محله  با  توجه  به  اینکه  وضعیت  مالی  خوبی  نداشتند  به  سراغ  توآمدند  وخانه هایشان  را بتو  با فیمت  ارزانتر  فروختند  و از  ان محل  به  جاهای  دیگر  به  اجاره  نشینی  پرداختند و  اکنون  اکثرا”  حالت  آواره ای  را  دارند  که  از  پس  کرایه  خانه  برنمی  ایند  ولی  قبلا”  در خانه  خودشان  زندگی   راحت تری  داشتند واین  کارها  عاقبت  ندارد  و کسی  که  کلنگ  ویرانگری  بزند  از دنیا  خیر  نمی بیند  مگر اینکه  نا اگاهانه  باشد  و لطف  خداوند  موجب  بخشایش  وی گردد.»

علی مراد  رحیمی : «اقای افشار . هم انگلیسی مون کردی .! هم  هزارتا  گناه  بمون  بستی  تو را  بخدا  حالا  که  اینطور  قضاوت  می کنی   ؟یه راه  خیر  و درست  هم  بگو   تا  مای  خلاف کار و گناه کار  بدونیم  از این  به  بعد  چه کنیم؟ »

پدرم  گفت : « من اگر  شما بعد  از تخریب  خانه  ها  آنها را  خوب  صاف  می کردی و حالت  مخروبه بجا نمی گذاشتی  شاید  مانع  کار شما  نمی شدم  ؟»

 

علیمراد: « ولی  من  انهارا برای  لوله  و پلیت  شان  خریدم  و سنگ های  ان  ارزشی  ندارد  و صاف  کردن  کامل  خانه  هم  هزینه  بردار  است  که  به  زحمتش  نمی ارزد .»

پدرم  گفت  : « حالا روند ادامه  کار  تو  را اگر بخواهی  خانه  را تخریب  کنی  برایت  شرح  می دهم .  شما  بعداز اینکه  خانه  احمد  علی  را  خراب کردی   ؟آنطرفتر  آقای  صفائی  که  او  هم  از  اینجا  رفته  اهواز  به  سراغ  تو  می اید  و خانه  اش را  بتو  می فروشد  وسپس انطرفتر   قلندر  نادریان  هم  که  خودش هست و زنش  چون  بچه ای  ندارد و وضعیت  مالی  خوبی دارد  او هم  با  بوجود امدن  چند  مخروبه  اطراف  خانه اش به  سراغ  تو  می اید  .و مدتی  بعد  هم  علی  افشار  پسر  عموی  بنده  هم  که  اکنون  در  امیدیه  شاغل  است  به  سراغ  تو می  اید  و او هم  خانه اش  را  بتو  می فروشد و در این محله  من میمانم  و یکی الی  دو  خانواده  که  توان  مالی  خیلی  بدی  دارند  و  انوقت  در  این  گیرو دار  ما  چند  خانواده   بد بخت  و اواره  می  شویم  که  راه  گریزی  نداریم و حال  که  اوضاع  را  کاملا”برایت  شرح دادم  دو تا  پیشنهادم  را  برایت  طرح  میکنم .

اولا”، اگر می خواهی  به  روش  خودت  عمل  کنی . اول  بیا و خانه  های  ما چند  نفر  را  با  قیمت  عادلانه  بخر  و سپس  خانه های دیگران  را بخر و تخربب کن .

راه  دوم  ، حال  باتوجه  به اینکه  خوب و بد  کار  تو را برایت  توضیح دادم .و اگر  بخواهی  عاقبت  بخیر  شوی و از  ویرانکردن  خانه  های  مردم  دست  برداری  من  این  خانه احمد  علی  را  با  قیمت  مناسب  برایت  میفروشم  بطوری  که  سود هم داشته  باشی  ولی  اگر  باز بخواهی  مثال عینی تر برایت بزنم . وضعیت  بخش  نفت سفید است  که  به ویرانی کشیده شده است  .و انتهای  کار تو  ویران کردن طوفشیرین  است . که شاید  بعد از آن  دامنه کار به هفتکل هم کشیده شود  که در آن وقت دودش . به چشم  خودت هم خواهد رفت .

 

علیمراد  که  تاکنون  متوجه  عمق و عاقبت   کار خود  نبود  بلند  شد و گفت : « آقای افشار  از اینکه  منو یه مقداری روشن کردی  از تو تشکر می کنم و این هم کلید  همین خانه  احمد علی  .  تو از طرف  من وکیل  تام الاختیار هستی  هر کاری  را  که صلاح دانستی انجام بده .» و  سپس خدا حافظی کرد و رفت .

 

چند ماه  بعد  پدرم  خانه  را با قیمت مناسبی  به   علی  احمدی  که قبلا”در فلوتینگ ساکن بود فروخت واو به طوفشیرین نقل مکان نمود  و بعد از او هم  چند  خانواده  دیگر  از بستگان  علی احمدی  هم به طوفشیرین  امدند  و تعداد دیگری  از  خانه  ها  مسکونی  شدند  و تعداد خانه های  خالی  به حد اقل رسید .

این حرکت پدرم  از نابود شدن طوفشیرین  در آن زمان جلوگیری کرد و الحمدالله  هنوز طوفشیرین  سر پاست .

  •                                            والسلام
مهر ۲۷

قتل مرحوم یزدانی در سال ۱۳۵۱ که در هفتکل اتفاق افتاد

 خاطرات ( قسمت : ششم )

 

 

 

  •                                                        قتل  در هفتکل(۱ /۶/۵۱)

             پیرمردی  ۸۰ ساله  مردی ۴۰ ساله را به قتل رسانده و سپس جسد او را به آتش کشید . ( این تیتر  خبر حادثه ای  بود که در شهریور سال ۵۱  در روزنامه اطلاعات  است )

 

  •     دوستی  دو شکار چی   سرانجام  به تلخی گرائید . بله .  این پایان  دوستی  دو  شکار چی  بنام های  غلامحسین  یزدانی و خانعلی شمشیری است . و  روند  جدائی  آنها    اینچنین  روایت   می گردد.

  مدتها بود  که شکار و صید در هفتکل و طوفشیرین  رونق داشت و علاقمندان  این حرفه و یا ورزش  هم چندین نفر بودند . که  برای سرگرمی  و تفریح  به این کار مبادرت می ورزیدند .  از جمله   غلام یزدانی و شمشیری و  فتح ال… قراچه و بهرام صفی خانی و آقارضا حیدری و تعداد ی  دیگر …… که هر چند وقت  یکبار  برنامه  شکار  را ردیف می کردند و به تفریح و سرگرمی  می پرداختند .  واین برنامه  ها   کما کان  ادامه داشت . تا اینکه  اختلافی  بین دو نفر  یعنی  یزدانی  (۴۰ ساله ) و شمشیری(۸۰ ساله )   به درگیری و نزاع کشید .  و با پادرمیانی  مردم  آنها از هم جدا گردیده  و تا مدت ها  با هم اختلاف داشتند

 

  •       بعد  از مدتها  دوستان   واسطه  شده و انها  را با هم  آشتی دادند . و به ظاهر  کدورت ها پایان  یافته بود    ضمن اینکه  شمشیری  هنوز از  در گیری  بوجود  امده  در دل کینه داشت .( البته علت  اصلی اختلاف  انها بر مردم  آشکار نشد .و من روند وقایع  ظاهر را از دید خود بیان می کنم )

    شمشیری  که  نسبت  به یزدانی  کینه  درونی  شدیدی  داشت . به  ظاهر  از بروز  ان خود داری می کرد و با آشتی  انها  در کمین  فرصتی بود  تا نیت خود را عملی نماید و از وی انتقام بگیرد . زمان  در حال سپری  شدن  بود و این کینه در خفا  هر روز  عمیق  تر می شد .

         و کسی  متوجه  این قضیه نبود.  شمشیری  با توجه به اینکه  اختلاف سنی ۴۰  ساله ای با یزدانی داشت . می دانست  اگر بخواهد  بطور مستقیم  با وی در گیر شود حریف او که  مردی ورزیده   بود نمی شد . به فکر نقشه  بود  تا در فرصت مناسب  نیت خود را عملی کند .  بنا به نقل و  قول های شایعه شده بعد از قتل  . شمشیری  چندین  مرحله و به شکل های مختلف  می خواست  یزدانی را بکشد  ولی  شرایط و اوضاع  را  منطبق با  اهداف خود نمی دید . و نتوانست کاری بکند . و زمان  سپری می شد و کینه ادامه داشت  . تا اینکه  به فکر افتاد   انتقام خود را در بیابان ودر حین شکار  عملی نماید . که  باز  هم موانعی وجود داشت  که ممکن بود  شرایط را مساعد نسازد   . از جمله  اینکه  یزدانی  دوستی داشت بنام آقا رضا حیدری که وابستگی  زیادی به یزدانی داشت و او را رها نمی کرد و در تمام شکار هائی که می رفت وی دم دست یزدانی  بود و در حمل تفنگ و صید و آذوقه  به او کمک میکرد . و وجود آقا رضا  مانع بزرگ نقشه وی بود . شمشیری  با سیاست ماهرانه ای  میان ایندو نفررا به هم زد . و اختلافی  را رقم زد که موثر افتاد و یزدانی   را باور افتاد  که آقا رضا  دوست خوبی  برای وی نیست و از او فاصله گرفت . 

  و از ان پس تا  زمان قتل  دیگر  آقا رضا  در کنار یزدانی دیده نشد  و حسرت این  جدائی  تا ابد در دل آقارضا  جاودان ماند .

     مورد دیگر  از موانع موجود بر سر راه شمشیری خلع  سلاح کردن  یزدانی  بود . زیرا وجود اسلحه پنج تیر پران  در میان دستان  یزدانی   شرایط  مطلوب  شمشیری  را فراهم نمی کرد  . زیرا یزدانی   بااسلحه  هر چند مورد تیر اندازی  شمشیری  قرار بگیرد . ولی باز  فرصت  تیراندازی  یزدانی   نیز امکان  پذیر  خواهد بود . لذا  طرح  حذف  اسلحه  را شمشیری   بتدریج  برای  یزدانی    جا انداخت  که برای صید  شکار   اسلحه  زیاد دست و پا گیر است و در ثانی  اسلحه  من (شمشیری… اسلحه  دو لول  بلژیکی داشت ) که هم خوشدست تر و هم سریع  تر و هم بهتر است و کار آئی بیشتری  دارد  . و هر دو ما  از آن  می توانیم استفاده کنیم . و لزومی  به اسلحه اضافی نیست . و این ترفند  هم کار گر افتاد .تا یزدانی  بدون اسلحه  شخصی  به شکار برود .

  •     حال  قضیه  شکار  را از فبل از رفتن   پی گیری  می نمائیم .

   تابستان  ۵۱  یزدانی  خانواده اش  را  برای رفع  خستگی و آب و هوای خنک تر برای چند ماه  به روستا های  اطراف  ایذه و باغ ملک   فرستاد و خودش تنها  در خانه  زندگی  می کرد . وبا توجه  به گرمای  مردادو شهریور   ترجیح  داده  بود  که بچه هایش  تا  اخر  تابستان  در روستا بمانند و چون  یک  گاو   شیر ده در خانه  داشت  وی  اوقات خودش  را  با شکار و دوستان و نگهداری  گاو  شیری  مشغول می نمود  دکان  ما  هم در فاصله   (۱۰۰متری ) خانه یزدانی بود  و درب خانه او از جلوی  دکان ما  قابل رویت  بود.

       معمولا” برای تدارک  شکار  نیاز به آذوقه و قند وچای بود. و روز قبل از شکار یزدانی  به دکان ما امد و مقداری  قند وچای خرید و گفت که  برنامه  شکار دارد و چون  رابطه ما با مردم  صمیصمی  بود  یزدانی  هر وقت  شکاری را صید می کرد . سهمیه  ما را  به دکان می فرستاد . و ما هم یکی از مشتریان  شیر  گاو  از وی بودیم .و قتی داشت  برنامه ریزی  سفر شکار می کرد . گفت  نمی دانم   چرا  این دفعه  علاقه ای  به رفتن  ندارم  . و از طرفی  گاو شیری  ما از صبح امروز  وضعیت  خوبی ندارد و حالت  گاو مریض را پیدا کرده و بسیار بی تابی می کند . ولی چون  قول داده ام و از قبل  برنامه  چیده شده  نمی توانم  که نروم. ولی بعد از رفتن   سعی می کنم  که  تا ظهر  به خانه بیایم . می ترسم  گاو  دچار مشکل  شود  و یکی از همسایگان را سفارش کرد که تا ظهر  مواظب  گاو  باشد  تا او  از شکار بیاید . و تمام  فکر وی  پیش  گاو خانه بود  که  بی تابی می کرد . شاید  حیوان زبان بسته  می خواست  او را از شکار رفتن  منصرف کند  که  کارگر نیفتاد . و انچه که مقدر بود  پیش بیاید . آمد . و آنروز عصر  تدارک  سفر چیده  شد  و سحر گاهان  (هنگام  شکار رفتن )  گروه  شکار  با وسیله نقلیه  براه  افتادندو به سمت شهرک  نفت  سفید  جهت  شکا ر حیوان و پرنده برنامه ریزی شده  بود و فاصله  نفت سفید تا هفتکل  حدود ۳۵-۴۰ کیلومتر بود . و برای کسی دقیق مشخص نبود  که همراهان وی غیر از شمشیری  چه کسانی هست .

  •                 روز بعد

  عصر روز بعد شد و خبری از یزدانی نشد . وهمسایه ای  که مراقبت از گاو را بعهده گرفته  بود خبر از سلامت گاو داد و گفت  : نمی دانم چه  شده  چون  غلام  هنوز نیامده  ؟ و او  هر وقت  چیزی  می گفت   به ان عمل می کرد .و شب نمی دانم   چطور از گاو  نگهداری  کنم  چون  خانه  ما  با خانه غلام فاصله دارد .

          دو الی  سه  روز  به همین منوال گذشت . و نگرانی همسایه ها بالا گرفت و مرتب   حرف از  غیبت  غلام بود  و جلوی دکان ما کانون مشاوره  و تصمیم گیری شده بود .ویکی از همسایه  ها یک نفر ارتشی بود بنام  امیر سلیمان  که در این مورد زیاد  پی گیر  بود . که چه کند ؟.  تصمیم  گرفته شد  به خانواده اش   اعلام کنند. که به هفتکل بیایند که بعد از یک هفته پیغام وشفارش آمدند . و حال نزدیک  به۷ الی ۱۰ روز  از غیبت  غلام می گذشت . وتمام حرف ها حکایت  از دسیسه شمشیری بود . که  او بلائی  بر سر غلام  آورده است . و شمشیری هم  فردای  روز  شکار خود و خانواده اش  از هفتکل  خارج شدند .  ودر همین ایام برخی  مردم معترض به خانه شمشیری هجوم برده و هر چه دم دست بود به غارت بردند .  گزارش ماجرا ی غیبت یزدانی . توسط  امیر سلیمان به  شهربانی  اطلاع داده شد و هر روز  اخبار  های تازه  در محله و دکان  رد وبدل می شد . در همین هنگام  یکی از همسایه ها (  زن  سید احمد موسوی ) گفت  غلام عصر روزی  که فردایش  می خواست به شکار برود . از ما یک مشک  کوچک قرض گرفته بود . که الان در خانه است  . و وقتی از بچه ها سئوال کردم  . پسر کوچکم  کریم که خرد سال است  . گفت  مشک را  وقتی در حال بازی بودم  یک نفر  بنام فتح ال… شکاری   به من داد و گفت  انو ببر و تو خانه بگذار مال شماست . (کریم موسوی  بعد ها در جنگ شهید شد .)

   حال دیگر برای  مردم  محل   شکی باقی نمانده بود که غلام  زنده نیست و احتمالا” کا ر کار شمشیری است  . و دوستان و آشنایان  همه  روزانه  به  طرف  بیابان  برای  پیدا کردن  جسد مقتول  بودند  از  جمله  این افراد  آقارضا حیدری  و مظفر کیانی  بود  که  در یکی از همین روز ها  اندو درست  جلوی دکان ما  به علت سرعت  زیاد  با موتور سیکلت به دیوار  خانه  احمد علی سرکوهکی اصابت کردند  بطوریکه  حال  مظفر خیلی  بد و بیهوش  شد و به بیمارستان اهواز منتقل  شد و چون  من شاهد  تصادف  انها بودم  آقارضا  که پشت ترک موتور  بود  بعداز تصادف  گفت  ای خدا  از داغ غلام گریه کنم یا مظفر ؟   که  من سریع پدر و همسایه ها را خبر کردم  تا به کمک  انها آمدند به بیمارستان منتقل کردند .  

      

  •          حال دیگر پای پلیس  هم به میان امده بود و به طوفشیرین آمدند و از کریم  پسر  سید  پرسیدند که چه کسی به تو مشک را داد و او با لحن بچگانه و خاص خود  گفت  فتح ال  ..شکالی .  البته لازم  به ذکر است که در این مدت  هر روز فتح ال… قراچه (شکاری)و یا پسرش در محله مرتب  پرسه می زدند . واین مسئله  برای پدرم مسجل  شده  بود  که رفت و امد فتح ا.ل و پسرش  نباید بدون علت  باشد . و بعد از جریان مشک آب معلوم شد  . که وی اطلاعاتی دارد ولی می ترسد بروز بد هد . و گوئیا یک گوسفند هم در این مدت  نذر کرده و گوشت آن را به همسایه ها داده بود  تا این  قضیه از او بخیر بگذرد . پیگیری های  پلیس با سر نخ های بدست  امده  مشخص کرد که چه کسانی با یزدانی و شمشیری به شکار رفته بودند و اصراری به افشای  ان نداشتند . تا اینکه یک راننده شخصی  بنام ناصر  که با آنها در ارتباط بود به پلیس گفت  چند روز قبل  من با شمشیری  به  طرف نفت سفید  رفتم و او در یک محل از ماشین پیاده شد گالن  بنزینی را که از هفتکل  اورده بود  با خود  به  طرف بیابان  برد و بعد از مدتی بدون گالن  برگشت و وقتی به او گفتم کجا رفتی ؟گفت : در این محل مرتب برای شکار پرنده می آیم و چون علف زیاد است بیشتر اوقات  پرنده های شکار شده گم می شوند و من امروز آمدم  در این محل  آتش روشن کردم  تا علف ها بسوزند و شرایط  برای شکار مناسب شود . (البته  این صحبتی بود  که برای عوام طرح شد .ولی احتمال وجود همین آقای ناصر و فردی بنام  ب.- در اکیپ شکار  بود ). پلیس  با ناصر به منطقه میرود و جسد را می بینند. ودست به چیزی نمی زنند و فردای  انروز اکیپی از مردم محل (اقوام یزدانی ) با پلیس  به بهانه گشت به همان طرف نفت سفید می روند و جسد  را  می بینند و بعد به  هفتکل می اورند ودر شهریور ۵۱ در قبرستان طوفشیرین  در کنار قبر پدرش دفن می کنند و سپس کوشکی بر روی قبر وی و پدرش می سازند .و افرادی که به محل قتل رفته بودند . گفتند جسد در کنار  شکاف و غار کوچکی در حال افتاده به صورتی که در دستش پرنده ای شکار شده موجود بود . قرارداشت  که بعد  به آتش کشیده شد .  (از شواهد و قرائن  چنین برمی اید . که وقتی  آنها به منطقه ای که پرنده  وجود داشت  (شکا ر گاه ) رسیدند . با دیدن  پرنده  شمشیری تیراندازی می کند و پرنده ای را شکار می نمایدو و از قضا  پرنده زخمی  به درون شکاف پناه می برد و می ایستد و شمشیری از یزدانی می خواهد  که پرنده را از سوراخ شکاف بیرون بیاورد و وقتی یزدانی دراز می کشد و دستش را به درون شکاف می برد. همانجا  شمشیری  موقعیت را مناسب می بیند . وبه سو ی یزدانی شلیک میکند . و تا یزدانی می خواهد بلند شود تیر های دوم و سوم را هم شلیک می کند واو را ازپای در می اورد . و سپس شمشیری  سایر همراهان  را بسیار می ترساند . که اگر کسی حرفی بزند . او را هم خواهد کشت . و این مسئله باعث شد تا جسد چند روز در بیابان بماند و سوزانده شود . و پلیس هم شمشیری را دستگیر  و به زندان  کارون اهواز منتقل نمود.سپس  و آو را به علت اینکه پیرمرد است و حالت دیوانگی هم دارد به حبس ابد محکوم نمودند (شمشیری در طول زندگی  حرکات غیر عادی از خود زیاد بروز می داد  بطوریکه مردم عادی از معاشرت با او پرهیز می کردند )  و تا زمان انقلاب  سال ۵۷  شمشیری در زندان بود و در گیرودار  جریانات انقلاب  زندانیان عادی  سر به شورش برمی دارندو نیروهای شهربانی به انها تیراندازی می کنند و در این میان هم یک تیر کلت  بعد از کمانه کردند یر باسن  شمشیری می نشیند .و مجروح میشود . و سپس اوضاع زندان  در دست شهربانی می افتد .  در زمان انقلاب مدتی در اثر باز شدن زندانها  شمشیری آزاد می شود ولی بعد دو بار ه دستگیر  و مدتی بعد به علت کهولت سن   آزاد می شود و چند سال بعد می میرد . البته  بعد از جریان قتل  پسر های شمشیری که افراد عاقلی بودند خیلی  تلاش کردند  تا رضایت  شاکی  را به دست بیاورند و دیه  را بپردازند . ولی نتیجه ای نداشت  و خانواده  یزدانی هم  بعد ها در شرایط بسیار  سخت مالی زندگی می کردندو میگفتند  اگر دخالت  دیگران  نبود  شاید گذشت می نمودیم . و حتی بعد از انقلاب  زن و بچه های یزادنی به حضور امام رسیدند و تقاضای کمک مالی داشتند . ………حال از آن دوران  سال ها می گذرد 

  •  یکی از چیز های  مهم مردم طوفشیرین همدردی  با خانواده مرحوم یزدانی  بود و مردم مصیبت را  غم خود می دانستند و تا مدت ها کسی جشن عروسی و شادی راه نیا نداخت . و در مراسم بخاک سپار ی آنچنان غوغائی بپاشد که  بسیار کم نظیر بود .

                    حاشیه ها

        یادم می آید مدت ها بعد یک نفر از اهالی طو فشیرین بنام شیخی می خواست دخترش را به خانه شوهر در شهر دیگری  بفرستد  به خانواده داماد تاکید کرد که بدون سر و صدا  بیایند و عروس راببرند .و ظاهرا” برخی از اطرافیان  داماد به این مسئله کم توجهی می کنند  . و یک روز  ظهر که در جلوی دکان نشسته بودم  صدای توشمال  راشنیدم  که با چند تا ماشین آمده بودند عروس ببرند .ضمن  اینکه  کسی از جریان  عروسی اطلاعی نداشت .و مردم طوفشیرین که  خیلی ناراحت بودند . به طرف مسیر حرکت  ماشین ها دویدند و من هم  به دنبال  صدای توشمال رفتم و چند نفر ارتشی  هم  با جمعیت  همراه شدند و تا به درب خانه شیخی رسیدیم . یک ارتشی  بنام امیرسلیمان  یک چک آبدار به صورت  کسی که ساز می زد نواخت . و یک ارتشی دیگر بنام جباری  سریع  چاقوئی  از جیبش در اورد و دهل  توشمال را  بصورت دایره وار جر داد .  توشمال ها آنقدر شوکه شده بودند  که نمی دانستند جریان چیه  و چرا  کتک خوردند .  مردم وهمسایه  ها جمع شدند و سپس شیخی امد و گفت مگر نگفتم بی سر وصدا بیایید و دختر راببرید . این چه کاری بود کردید  ما همه عزا دار هستیم . کم کم مردم پراکنده  شدند و سپس عروس را در ماشین گذاشته و روانه  خانه داماد کردند . و در این فاصله  که  عروس در حال آماده شدن بود  یکی از بچه  ها  و من ذل زده بودیم به توشمال که کتک خورده  بود و آنها  مرتب  می گفتند ما  باید بعدا”  این هائی  که کتکمان زدند را کتک بزنیم و دوست من که خیلی شیطون بود  یواش رفت  و به  توشمال ها (که اهل کتک زدن ودعوا نبودند ) گفت می خواهید اسامی  اونها را به شما بدهم   و اسم دوتا از هنر پیشه ها را نوشت وبه ان ها داد.

   در ایامی که مردم در بدر به دنبال  پیدا کردن جسد یزدانی بودند .  برخی از جوان  های طوفشیرین که با  امیر سلیمان اصطکاک داشتند و چون وی همسایه یزدانی بود  صبح یکی از روز ها  نامه ای  جلوی خانه اش انداختند و برای ترساندنش  نوشته بودند . آقای امیر سلیمان خود را برای قتل دوم اماده کن و وی نامه را آورد و با خنده به من و پدرم نشان داد . همین امیر سلیمان بعد ها درسرعت  انتشار خبر قتل در روز نامه های کثیر انتشار پیگیری هائی انجام داد(خبر توسط خبرنگار شهر ارسال شده بود ولی چاپ ان انجام نشده بود .) و خبر با عکس یزدانی و بچه هایش چند بار در روزنامه اطلاعات  ان موقع چاپ شد . و تیتر ان این بود  مردی ۸۰ ساله مرد ۴۰ ساله ای را در هفتکل کشت و سپس جسد آنرا به آتش کشید  .    

  •           والسلام
مهر ۱۷

(( با حضور مهندس چمران رئیس شورای شهر تهران یادواره  سرداران و شانزده  شهید کوی شهـــــدای  هفتکل  بیست و دوم مهرماه جاری  در مسجد امام رضا(ع) طُوف شیرین  برگزار خواهد شد))   مهندس غلامرضا حمزه پور فرماندار هفتکل در جلسه ی  ستاد هماهنگی یادواره ی شهدای این شهرستان با دادن این خبر افزود: تاکنون بیش از پانزده یادواره محلی و موضوعی در هفتکل برگزار شد و انشاا… با برگزاری یادواره شهدای کوی شهدا به استقبال کنگره سرداران و یکصد و هفتاد و هفت شهید این شهرستان خواهیم رفت.

مهر ۱۷

ایستگاه شاه پلیشک

  • شاه پلیشک همان پرستو است در گویش بختیاری چارلنگ

 

  • می گن: هفتکل مقام اول صرف جویی برق در استان را کسب کرد.

شاه پلیشک: پارکها خاموش ، میدان ها تاریک ، خیابانها ظلمات ، کوچه ها رقص ارواح…

  • می گن: فقط  نیروهای بومی  هفتکل در ادارات و سازمانها استخدام می شوند.!

شاه پلیشک: می گن در کره ی مریخ انسان زندگی می کند.!

  • می گن: خیابانهای هفتکل آسفالت شد.

شاه پلیشک: واکسی یه … واکسی …

  • می گن: شرکت نفت یکصد و پنجاه میلیون تومان خرج پارک نفت هفتکل کرد!

شاه پلیشک: ریال یا تومن!

می گن: خیلی از مسئولین شهر عوض شدند.!شاه پلیشک: آقای مسئول اگر این صندلی ماندنی بود به تو نمی رسید …

  • می گن: شهر هفتکل زیر کشت  بیش از شش هزار اصله نهال انواع درخت رفت!

شاه پلیشک:هر ساله همین خبر داده می شود و اگر چنین بود الان هفتکل شهر نبود بلکه جنگلی با شاخه های تنیده در هم  بود.

  • می گن: بیشتر درخواستهای مردم هفتکل (خصوصاً جوانان )از استاندار ، وزیرو هر مسئولی  که به این شهرستان می آید  درخواست برای کار و اشتغال است.

شاه پلیشک: اول بذارید  تمام بازنشستگان و غیر بومی ها  مشغول به کار بشند بعد اگه فرصت شغلی باقی موند یه فکری هم برای شما می کنند.

  • می گن:ویژه نامه ی هفتکل که قراربود ماهیانه منتشر شود بدلیل مشکلات مالی دو ماه یکبار و یا فصلی و شاید هم سالی یک بار منتشر خواهد شد.!

شاه پلیشک: بر و بچه های ویژه نامه کاملاً در اشتباهند … آقا بیایید بی خود و بی جهت تعریف مسئولین شهر بدهید و  پول بگیرید اون موقعه به جای ماهنامه شاید تونستید روزنامه هم منتشر کنید و از اضافه ی پرداخت هم عبا و کلاهی  برای خود بسازید، تازه کسی هم کار به کارتان ندارد.

  • می گن:شهرداری هفتکل در اقدامی عجیب (البته ظاهراً سابقه دار) بدون مناقصه پیمانکاری واگذار می کند.!

شاه پلیشک : به شتـ … گفتند گردنت کجه . گفت: چنوم راسته که گردنوم کجه …

  • می گن:روزانه دهها نفر پیروجوان ، تحصیلکرد و بی سواد به امید کارهای بنایی و ساختمانی  در میدان مرکزی شهر جمع می شوند اما  بدلیل رکود در ساخت و ساز،هفته ای یکی دو روز بیشتر کار نمی کنند…!
  • شاه پلیشک:کارگران زحمت کش و بی ادعا ؛ از رکود در ساخت و ساز که بگذریم بروید از بازنشسته های  چند شغله ی بکار گرفته شده در ادارات سراغ کار را بگیرید.
  • می گن: ساختمان بانک تجارت آماده ی بهر برداری شد و به زودی این بانک کار خود را در هفتکل آغاز خواهد کرد.
  • شاه پلیشک:اگه قراره این بانک هم مثل بقیه بانکها وام نده ، قبض آب و برق و… نگیره و در خدمت قشر سرمایه دار باشه ، لطفاً قبل از بهره برداری بعنوان بانک، ساختمان آنرا به کافی شاپ تبدیل کنید.
  • می گن: یک نفربا مدرک  سیکل نایب رئیس شورای شهرستان هفتکل شد.
  • !شاه پلیشک: مگه وزیر … دکترا داشت…
  • می گن:مدیر عامل سیمان خوزستان گفته با راه اندازی فاز دوم این کارخانه برای بیش از پنج هزار نفر بصورت مستقیم و غیر مستقیم ایجاد اشتغال خواهد شد

شاه پلیشک : خوش به حال همسایه ی جنوبی …   به ما هفتکلی ها که ارتباطی ندارد.! 

  • می گن:  کسبه بازار هفتکل معترضند و می گن : چرا بازار هفتکل قرُق دستفروشان شده است ؟!…
  • شاه پلیشک: ارزون بده مشتری شیم .  

 

مهر ۱۷
  • هفتکل و مدیران پروازی             شهاب داودی

  • ساعت هشت  و نیم صبح …آفتاب سینه ی آسمان …روزی از روزهای هفته … شاید شنبه … شاید هم دوشنبه … فـــرقی نمی کند … مهم این است که یکی از روزهای تکراری هفته است وآسمان ِ تا بیکران صاف شهر من  آغوشش را برای پرندگان گشوده وخارشترهای سبز نیزهایشان را از زمین تفتیده و نفت زده  بیرون آورده و هماورد می طلبند… جاده ی سیاه و چاله ی ورودی شهرمن ؛ همانجایی که نوشته (( هفتکل ۵ کیلومتر)) میزبان چرخ   ماشین های پلاک قرمزی است  که شوفرهایشان خمیازه کشان به  تپه ی سنگی از رمق افتاده ی هفتا کل می نگرند… در دل چه می گویند ، نمی دانم … آن طرفتر و زیر سقف ادارات  کارمند و ارباب رجوع چشم به راه مدیران عدالت محوری  هستند که برای خدمت به مردم عدالت خواه  هر روز صبح  رنج دهها کیلومتری سفر به هفتکل را به جان می خرند و گام مبارکشان را در این شهر می گذارند…ماشین پلاک قرمز به تپه ی سنگی نزدیک شده و از شیب تند نزدیک آن خود را به سرعت بالا می کشد … هوا نه سرد و نه گرم … شیشه های ماشین بالا و از باد سرد کولر شبنمی روی جام جلو نشسته است… ماشین پلاک قرمز در چاله ای می افتد و شوفر تکانی می خورد … لودر ، بیل مکانیکی و… در حال صاف کردن و ساختن  جاده  جدید هستند… شوفر نگاهی به آنها می اندازد و در دل آرزو می کند : ای کاش این جاده زودتر ساخته شود تا از دست این پیچ ها و چاله ها خلاص شوم… آنطرفتر و زیر سقف اداره کارمند و ارباب رجوع چشم به در دارند و آبدارچی  چای و سینی صبحانه را آماده می کند… ماشین پلاک قرمز به سرعت پیش می آید… شوفر به مناظر تکراری اطراف نگاه نمی کند و فقط میخ جاده شده … او دیگر به پارک اول شهر رسیده است… تخم مرغ آب پز ، کره و مربا ، پنیر ، نیم رو و پیاز سر بریده  درون سینی آبدارچی گذاشته می شوند … بوی نان تازه در ساختمان اداره می پیچد … کارمندی کارتابل آقای رئیس را روی میزش می گذارد … یکی   پروندهای منتظر امضا را وارسی می کند… دیگری به شخص آنطرف خط می گوید ایشون برای جلسه تشریف بردند و چند دقیقه ی دیگر می آید … چشم ها به در و پای شوفر به گاز… ماشین پلاک قرمز دیگر به شهر رسیده و جلوی اداره توقف می کند… شوفر به آینه نگاهی کرده و سر رویش را مرتب و چشم هایش را پاک می کند … آخرین خمیازه را می کشد … اخمش را باز و خنده ای زوری بر لب می نشاند … ماشین پلاک قرمز را خاموش و کمرش را جر می دهد …  شوفر از ماشین پلاک قرمز پیاده و کش و قوسی به بدنش داده ، تسبیح اش را جیب بیرون آورده و پا به  زیر سقف اداره می گذارد … هنوز همان  لبخند را   بر لب  دارد… چشم ارباب رجوع  از دیدار شوفر… ببخشید  مدیر عدالت محور برق می زند و همه قیام می کنند …مدیر با همان لبخند سلام و علیکی می کند و همانند روزهای تکراری پیش  و بعد از این  به اتاقش می رود تا کار ارباب رجوع عدالت خواه را انجام دهد .. اما صبح است و صبحانه واجب …مدیر بعد ازصرف صبحانه و نهار و نماز و در حالی که کارمندان و ارباب رجوع با چشم او را بدرقه می کنند از زیر سقف اداره به زیر سقف آسمان ِتا بیکران صاف ِ شهرمن  و به طرف ماشین پلاک قرمز می رود … مدیر عدالت محور ماشین را روشن می کند و شوفرپایش را روی گاز گذاشته و به کیلومتر ها آن طرفتر می اندیشد …