خرداد ۰۵

«بنام خالق هستي»

 

دهستان جارو«جاي رود»

بوي جوي موليان آيد همي ياد يار مهربان آيدهمي

 

ريگ آموي ودرشتي راه او زير پايم پرنيان آيد همي

 

راجع به وجه تسميه جارو يا جاي رودبايد گفته شودبه علت آنكه در دير زمانها رودي در كناره آن مي گذشت واكنون آثار آن بصورت رگه باريكي در همان مسير جاري است بدين نام ناميده شده است واز طرفي بدليل جنگل وسيعي كه از يك نوع درختچه يا به زبان محلي (پرچ)در غرب آن مي روييده و هم اكنون آثاري از آنها باقيست شايد بدين جهت جارو ناميده مي شده است كه روستاييان آنها را بريده و خشك مي كرده اند واز آنها انواع سبد وطناب ساخته كه در بسياري موارد كارريسمان وطناب امروزي را انجام مي داده است .

واما اين دهستان كه اكثر از دير زمان مركز كلانتر نشين مكوند بوده وهست از شمال محدود است به روستاي شاه نشين وگندلزار ،از جنوب به كوههاي بلندي كه مرز جارو وچمن لاله وبرم گاو ميشي است از شرق به روستاي سرتيوك علياءوازغرب به روستاي شور باريك وبن آسياب محدود است.

دهستان جارو دردشتي وسيع كه اطراف آن راتپه ها و كوهپايه هايي فرا گرفته قرار دارد كه با اولين بارندگي سيمايي بهشتي مي يابد و رويش انواع گلها تا ارديبهشت هر سال چهرهاي بس زيبا و دل انگيز به خود مي گيرد ودر قديم قريب۵هكتار طول باغهاي آن بوده كه شامل انواع ميوه هاي درختي مثل انجير وانار ،نارنج وپرتقال وليمو شيرين ،زرد آلو وانگور وخيلي ميوه هاي درختي ديگر مثل خرما،هلو سياه ،بادام ،توت قرمز وسياه داشته ولي متاسفانه به علت قطع آب شيرين ونفوذ آبهاي شور و بي توجهي مسئولين مربوطه تنها يادگار آن باغهاي پر درخت وميوه تنها نخلهاي سر به آسمان كشيده ويكي دو باغ مانده كه جلوه اي خاص به اين دهستان مي دهد . وجود آب شيرين كه از طريق بهداشتي و لوله كشي صرفا جهت شرب به خانه ها مي رسد وآب آن به حدي مطلوب وشيرين وگواراست كه كيفيتي بالاتر از آبهاي معدني دارد همچنين دهات اطراف وبيشتر مردم هفتكل از اين آب استفاده نموده وحتي براي خوشايند مهمان مي گويند چاي با آب جارو داريم وبراي شربتهاي نوشيدني نيز از آن استفاده نموده واز مهمان

پذيرايي مي كنند.

هيچ روستايي در مكوند كيفيت آب وهوايي وسرسبزي وطراوتي كه جارو دارد راندارد تابستانش بهار ،بهارش بهاران است كه هر گردشگري را به وجد مي آورد با يك بار ديدار از جارو بخصوص در بهار وحتي نيمه هاي پاييز آنرا از ياد نمي برد در اينجا بد نيست نظر آقاي دكتر غلامرضا مكوندي را مثال بياورم كه پس از يك ديد ار ماه آنهم در تابستان، از امريكا براي بنده چنين نوشت:برادر آقاي امير آقااميري سالها در امريكا بودم وبعداز بازنشستگي پنج قاره دنيا،و در حدود ۲۶كشور را سياحت نمودم ولي باور كنيد هنوز دلم در جارووصفاي آنست وهرگز آنرااز ياد نمي برم وجود هواي سالم ، آسمان پاك پرستاره داشتن آب شيريني كه با آب تهران برابري مي كند ورودي كه از كنار آن مي گذرد وسرسبزي باغهاي بجا مانده وتپه هاي ديدني كه اطراف ده رافراگرفته وامامزاده اي بنام شاهزاده محمود (شهسوار) كه از فرزندان امام موسي كاظم (ع) است وكنار ۵۰۰ساله اي كه كنار آنست وقبوربسياري از مردان نامي و جنگي سوار كه در كنار آن امامزاده خفته اند و همچنين قبور شهدا جلوه اي ديگر به اين دهستان داده است . كمتر خانه اي است كه در آن چند درخت نباشد، كمتر خانه اي است در آن آب شيرين لوله كشي ،برق وتلفن نباشد كه هر بيننده اي احساس ميكند نگيني دردل روستا ههاي اطراف است بهاران وقتي روي تپه هاي اطراف مي نشيني وبه اطراف مي نگري دهستان را در ميان دشتي از سبزه وگل مي بيني و بهشتي از داده هاي خداوندي را درآنجا به عينه مي بيني وهمين باعث مي شود هر كس يكبار از اين دهستان ديدار كند دل از آن نخواهد كند و اينجاست كه بياد شاه ساماني مي افتيم و اين بار دهستان جارو را بياد مي آوريم كه :

بوي جوي موليان آيد همي ياد يار مهربان آيد همي

ريگ آموي ودرشتي راه او پيش پايم پرنيان آيد همي

 

وريگهاي دهستان جارو هم برراي ما همچون پرنيان نرم ولطيف است وهر كجاي دنيا باشيم دل و جانمان بياد جاروي هميشه جاويد است .

 

نويسنده :امير آقااميري

 

 

خرداد ۰۵

«بسمه تعالی»

«سال دوم خدمتم در یکی از محله های اطراف شهر مشغول تدریس درس فارسی کلاس سوم ، تحت عنوان زنبور عسل بودم و توضیحاتی درباره فواید و مضرات آن برای بچه ها ارائه دادم ، سپس از روی درس شروع به خواندن کردم ، هنگام نتیجه گیری از درس، جدولی روی تخته رسم کردم ، و از بچه ها خواستم تا فواید و مضرات زنبور را بگویند تا با هم در جدول بنویسیم ، بعد از نوشتن فواید آن ، اولین جمله مضرات را در جدول نوشتم که یکباره دستم آتش گرفت و از درد به خود پیچیدم وقتی نگاه کردم دیدم زنبوری قرمز رنگ ، دستم را نیش زده و به دستم چسبیده ، هر کاری کردم که از روی دستم بلند بشود ، نتوانستم . بلاخره به زور آن را از روی دستم جدا کردم ، و برای تسکین دردم با کمک بچه ها از سنگ های داغ داخل حیاط استفاده کردم ولی درد ، آرام و قرارم را گرفته بود خلاصه با گفتن یک ضرر از زنبور عسل ۵ روز تمام دچار تب و لرزش شدیدی شدم ، از آن روز به بعد تصمیم گرفتم هیچ وقت غیبتی از زنبور عسل نکنم و شاید چنین بود که به خواست خدا به طور عملی و مفید ، نمایش زنبور عسل و نیش زدن آن به صحنه ی نمایش گذاشته شد و به راستی چقدر زیبا بود .»

ایران رئیسی

 

مدرسه راهنمایی حضرت زینب(س)

 

 

 

آبان ۱۳
  •  شهاب داودی

  •                                              سرباز وطن

 در شهريور ماه سال ۱۳۲۰ زمانيكه متفقين ،  ايران خصوصاً نقاط مهم و استرتژيك آنرا به اشغال خود درآورده بودند  مـردي يكه و تنها به جنگ هواپيماهاي  انگليس رفت … استوار گنجي كه فرمانده پاسگاه ژاندارمري فُلــوتين(  نمره دو) هفتـــكل بود وقتي خبردار شد هواپيماهاي متفقين قصد فرود در فرودگاه هفتــــــكل را دارند ، خود را به آنجا رساند و اجـازه نشستن به هواپيماها را نداد…                                   مملكت كه مال شاه نيست     اطرافيان به او مي گفتند  شاه تسليم شده  و كشور را به متفقين سپرده تو هم تسليم شو و خودت را به خطر نينداز… گنجي محكم و استوار گفت :(( مملكت كه مال شاه نيست من سرباز وطنم )).. استوار سوار براسب ،خود را به فرودگاه رساند و پس از تاخت در باند فرودگاه، مردانه از اسب فرود آمد و تفنگ خود را به آسمان كه در تسخير جنگنده هاي متفقين بود نشانه رفت و توانست بعدازچند شليك  هواپيماي انگلیسی را كه در حال فرود آمدن بود  ساقط كند … هواپيماي دوم وقتي اوضــــاع را چنين ديد فرودگاه و اطراف آنرا به گلوله بست كه در اين بين استوار گنجي شهيد و پيرمردي بنام قليچ كه از عشاير قشقايي بود و براي كمك به استوار آمده بود نيز زخمي شد… ظاهراً در اين بين سربازي نيز به شهادت رسيد ولي متاسفانه سخن ها در اين مورد ضد و نقيض است… خون گنجي به زمين ريخت ولي رشادت او يك هواپيما را ساقط و هواپيماي دوم را فراري داد...  بعداز گنجي سربازان انگليسي و هندي در نبود مردي چون استوار ماهها  هفتكل را دراشغال خود داشتند…غلام حسین خلیلی پور که خود بازنشسته ی شرکت نفت است به نقل از پدرش در این مورد می گوید:بعد از شهادت استوار گنجی و سربازش، سربازان انگلیسی جهت جلوگیری از حمایت مردم از استوار ،پیکر سرباز وطن و همرزمش  را با احترامات نظامی  در قبرستان پایین دست فرودگاه به خاک سپردند  و بعدها مردم به یاد شجاعت و وطن پرستی استوار بر قبر ایشان مقبره ای بنا کردند که هنوز هم پا برجاست.                              مقبره سرباز وطن ساكت و خاموشاكنون كه بيش از شصت سال از آن واقعه مي گذرد وقتي به قبرستان هفتكل مي روي مخروبه سنگ وگچي را مي بيني كه در انبوه قبور آجر و سنگ نما شده سربرآورده … وقتي درب آهني آنرا كنار مي زني قبر ساده اي را مي بيني كه تصــــوير تفنگي روي آن حكاكي شده و عبارت شهيد استوار گنجي روي آن به چشم مي خورد .در هزاره سوم كه الگوي جوانان قهرمانان هاليود و باليود شده اند مسئولين مي توانند با معرفي افرادي مثل استوار گنجي به جوانان و ساخت مقبره و نوشتن كتيبه از خود گذشتگي ايشان ، روح وطن پرستي و رشادت را در جوانان تقويت كنند.اگر استوار گنجي را شهيد نمي دانيد  حداقل او يك آزد مرد بود پس بياييد با صـرف هزينه اي ناچيز مقبــره او   كه سالها براي مردم اين شهر نماد رشادت و دلير مردي بود را بازسازي نماييم و همانگونه كه او خودش گفته بود بر سردر مقبره اش بنويسيم؛ ((ســـرباز وطن )).

مهر ۱۳
  • شهر من در پاییز                                 شهاب داودی
  • کم کم هوا رو به سردی می رود … باد می وزد … خاک میهمان شهرمان شده … درختان برعلیه فصل جوانه زده … دره های تفتیده آخرین جرعه ی آب خود را قورت می دهند … پرندگان صدایشان درآمده و آنها که به مسافرت تابستانه رفته بودند بال زنان و رقص کنان برگشته اند … مرد کشاورز دیمی کار نگاهی به انبار گندم ، نگاهی به آسمان و چشمی به آینده دارد … بچه ها سرخوش از بازیهای تابستانه حیاط مدرسه را به تلاطم در آوردند… کودکی به دنبال کفشهای تازه اش می گردد… دختری به کیفش   که دو سال آنرا به کول کشیده  زل زده و در دل آرزوی نوترش را دارد… کارگران ساختمانی دور میدان شهر جمع شده و به امید روزی آسمانی اشان از صبح تا ظهر چرت می زنند… مسئولین ماشین پلاک قرمز سوار ساعت هشت یا نه صبح خمیازه کشان از کیلومتر ها آنطرفتر خود را به محل کارشان می رسانند… مردم در سالن ادارات دنبال چیزی هستند… بانکهای کویری از انبوه درخواستهای وام ،سکته زده و کارمندانشان با لبانی خشک ، ریشی نامرتب و پیراهنی نامرتب تر دنبال وصول معوقه ها هستند… پاسبانی در میدان شهر راننده های بی کمربند را جریمه می کند… مردی که تریاک می فروخت دستگیر می شود… میوه فروش صدایش را بلند کرده و میوه های نامرغوبش را به چند برابر قیمت حراج می کند… بوی نان سوخته ی نانوایی  در باد پیچیده … پیرمردی عصا زنان کیسه ی خرید را دنبال خـــــود می کشد … وانت ها خیابان ِ تنگ  مرکز  شهر را تنگ تر کرده اند… مردی با گاری چهار چرخ میوه جابجا می کند… زنی در میان چادرش گم شده است… درخت کُنار   گل کرده است … خیابانهای شهر زیر کشت مُورد آمریکایی رفته اند … آنطرفتر هم روی دیوار  رنگ و رو رفته ایی  نوشته مرگ بر آمریکا… پیرمردها زیر سایه و لب آفتاب در میدان مرکزی شهر از چه سخن می گویند، نمی دانم…. پسر جوانی با موتورش در شهر می چرخد ومظلومانه چشم به ماشین سبز و سفید نیروی انتظامی دارد… مرد قصاب لاشه ی گوسفند را دار می کشد …چشم پیرزن به مرد قصاب ، لاشه ی گوسفند و جیب خالی است… مرد لباس فروش اجناس جدیدش را به در و دیوار ِ داخل و بیرون مغازه آویزان کرده …مرد خواربار فروش هم مانند همسایه ی میوه فروشش دو متر از خیابان کم عرض بازار سرپوشیده را به اشغال خود درآورده … زنی زنبیل به دست به زحمت خود را از بین میوه ، لباس ، کیف ،کفش ، عینک ، سبزی ،خرما ، بیسکویت ، دمپایی و… عبور می دهد …آفتاب همچنان سوزان است… کولرهای گازی همچنان پرصدا و کم رمق صدای کنتور دیجیتالی برق را در آورده … کنتورهای تازه کاردیگر  نمی گذارند که برق مفتی شود و پول نفت را درب منزل تحویلمان دهند…. آب تصفیه را ارزان کرده اند …استخر تعطیل شده … سینما نیز بیست سال است که دیگر حتی کبوترها را هم آنجا راه نمی دهند… بنگله های گل کاری شده  دامداری و بلوک زنی شده اند…ماشین بالا بر سازمان برق انشعاب خانه ای را قطع می کند و مامور برق به لیست سیاه شده ی در دست و خیابان و کوچه های اطراف می نگرد… دختری در راه مدرسه انگشتش را از میان کفش پاره اش داخل می کشد و شکسته راه می رود… پسری به ساندویچش گاز می زند… مامور گاز هم قبض به دست کنتورها را چک می کند…پیرمردی عصا زنان در سایه ی مغازه یی می ایستد تا نفسی چاق کند… در بلوارهای شهر علف هرز روئیده …   بیکارها   نا امیدانه  به استخدام غیر بومی ها در شهرشان نگاه می کنند…صدای اذان مسجد جامع دیگر در شهر نمی پیچد … پاییز آمده اما درختی زرد نشده است …مرد بازاری که بیکار نشسته زنان رهگذر را ورانداز می کند… معلم و دانش آموزان دبیرستانی هنوز در خواب تابستانی اند …عابر بانکها پول ندارند… جشن عاطفه ها هم با برپایی چادری رنگ و روفته در میدان شهر توسط کمیته آغاز می شود تا برای دختران تازه عروس بورکینافاسو و ونزوئلا جهیزیه جمع کنند… پسر چهل ساله ای به سیگارش پُک می زند…مردی که بنزین موتورش تمام شده بنزین گدایی می کند… مرد سیگار فروش پولهایش را می شمرد…راننده های مسافر کش دعوایشان شده …پیرمرد و پیرزنی کارتنهای خالی را جمع می کنند…فرماندار به مرخصی رفته … شهردار به اهواز و رئیس جهاد بازنشست شده …رئیس فنی و حرفه ای و منابع طبیعی هم از باغملک آمدند…درمانگاه بیمار بستر قرار است افتتاح شود… سالن سرپوشیده ی غدیر که دو سال پیش افتتاح شد همچنان درب آن بسته است… اگر می خواهید کارت ملی بگیرید باید به رامهرمز بروید… ثبت احوال هفته ای دو روز کار می کند…حوزه ی علمیه راه اندازی شد… از دانشگاه آزاد هنوز خبری نیست… جاده ی ورودی شهر در حال ساخت است … دور لین ها را به جای گُل دیوار های خشن بلوکی گرفته است… آب شهر بیست و چهار ساعته شده … پنجشنبه ها اهل قبور شلوغ تر از شهر است… مسجد اسلام آباد در دست بازسازی است… مسجد توفشیرین حال و روزش بد نیست… مسجد پالایشگاه هم ساخته شده … از ساخت مقبره شهدای گمنام خبری نیست … برخی از قفسه های کتاب کتابخانه ی شهر تار عنکبوت زده … زمین مسکن مهر آماده شده … کرایه خانه و مغازه بالارفته … دیگر در بنزین، آب و نفت نمی ریزند… پای رئیس آموزش و پرورش روی پوست خربزه است… مدیر مدرسه ی هفده شهریور را با زور و تزویر عوض کردند… دبیرستان رودکی همچنان سر پاست… دبیرستان هدف بالاترین آمار قبولی را داشت و رئیس و معاونش از ترس عزل استعفا دادند….دفتر معاینه فنی خودرو در شهرداری راه اندازی شد… پلیس ها زیاد شدند و ساختمان قدیمی پاسگاه جوابگوی منطقه ی انتظامی نیست…دور فرودگاه را سیم خاردار کشیده اند…. پادگان تخلیه شده …برادر شهید که تابستان تخت سیمی می بافت بیکار شده و می خواهد آخر پاییز لوبیا بفروشد… حال و روز درمانگاه تعریفی ندارد… زمین فوتبال اسلام آباد شوره زده … پارک باغ ملی شبها جولانگاه ارواح و اشباح است… جوانی ساک به کول به طرف ورزشگاه می رود…قرار است خیابان اسلام آباد تعریض شود… کوچه های شهر آسفالت شدند… خیابانها را واکس زدند…کارخانه سیمان را همسایه جنوبی دوقبضه کرده و کسی هم صدایش در نمی آید… مسئولین خیلی تعصب شهر را دارند …پاییز آمده اما برگها نمی ریزند… پاییز آمده اما از باران خبری نیست … پاییز آمده اما هوا سرد نشده … پاییز آمده اما بازار رونقی ندارد … پاییز آمده و شهر من هفتکل همچنان در تابستان است و به بهار می اندیشد… 
اردیبهشت ۰۷
  1. بنام خدا
    اردوی تفریحی ،فرهنگی ، رامسر در سال ۱۳۵۴
  2. یکی از خاطرات زمان تحصیل در دبیرستان رودکی شرکت در اردوی شهرستان رامسر بود که در سال ۱۳۵۴ برگزار گردید .
    از سال های ۱۳۵۰ به بعد یک سری اردوهای تفریحی با اهداف خاص از طرف دولت وقت برای پر کردن اوقات فراغت دانش اموزان زبده و هنرمند در بعضی از شهرستان ها انجام می گرفت . و بتدریج گسترش می یافت . و انتخاب دانش اموزان ممتاز از روی معدل و کارنامه راحت بود ولی دانش اموزان هنرمند نیاز به برگزاری مسابقه و امتحان و گزینش بود .سال ۱۳۵۳ دبیرستان رودکی
    در سال چهارم دبیرستان درس می خواندم که اطلاعیه ای در تابلو اعلانات نظرم را جلب کرد و نوشته شده بود که علاقمندان شرکت در مسابقات هنری………. جهت ثبت نام به دفتر دبیرستان مراجعه نمایند .
    به پیش معاون دبیرستان اقای میرانی رفتم و امادگی خود را برای شرکت در چند مسابقه اعلام کردم. و او استقبال خوبی از پیشنهاد من کرد و اسم مرا در لیست گروه روزنامه نگاری دبیرستان ثبت نمود .
    حرکت به طرف شهر دزفول
    بعد از مدتی گروه ما روزنامه نگاری ( شامل خودم و عسگری و زرگر و …….)و یک نفر خواننده (حمید پیرمرادی که ترانه های داریوش و ستار و …. را در سطح خیلی خوب اجرا میکرد و یک نفر بنام عسگری که برای شاهنامه خوانی ثبت نام کرده بود به همراه اقای فضلعلی کریمی و اقای میرانی برای شرکت در مسابقه با یک مینی بوس به شهر دزفول حرکت کردیم در ضمن طریق راه و سکوت ما دانش اموزان اقای میرانی از اقای عسگری که برای شاهنامه خوانی آمده بود خواهش کردند که مقداری شاهنامه بخواند . و وقتی وی شروع به خواندن کرد صدا ولهجه ا ی شامل فارسی و ترکی به گوش میرسید (اقای عسگری ترک بود ) و این مسئله مسئولین همراه را به فکر برد که ممکن است زبان ترکی اقای عسگری مشکل ساز باشد و از خیر شرکت وی در مسابقه استانی بگذرند و نام یکی از دانش اموزان گروه روزنامه نگاری را که نیامده بود بجای اسم عسگری روی کارت شرکت در مسابقه بنویسند ، تا سفر به اتمام برسد یعنی نامبرده بدون فعالیت باشد .حال ، بعداز سالها و تجربه های مختلف در زمینه های هنری وقتی به حذف اقای عسگری می اندیشم متوجه می شوم که همان سبک وی در شاهنامه خوانی ارزش زیادی داشت و هم اکنون هم دارد ولی متاسفانه بعلت عدم شناخت کافی از هنر وی استفاده نشد . (البته به علت کمبود داوطلب شرکت در مسابقات از هیچ کدام از شرکت کنندگان گزینش ابتدائی انجام نشد .)

    ما سه روز در دزفول ماندگار شدیم و گروهای هنری هرکدام جداگانه زیر نظر مسئولین و داوران مجزا در رشته هنری خود به رقابت می پرداختند ما در این مدت یک روزنامه دیواری نوشتیم که در مقایسه با دانش اموزان شهر های مهم استان رتبه ای نیاورد ولی خواننده گروه ما برنامه اش را خوب اجرا کرد و مورد تشویق قرار گرفت ولی چون بیشتر ترانه های غمگین را می خواند و داوران متذکر شدند که ترانه ها بیشتر شاد باشد در رقابت با خواننده ای دیگر که ترانه های ویگن را می خواند مقام اول را بدست نیاورد ( البته نتیجه مسابقات بعداز چند روز در رادیو خوزستان ، و فقط رتبه های اول اعلام گردید .)

    شرکت در این اردوی مسابقات برای ما تعامل بسیاری داشت و با وضعیت سطح سواد و دانش هنری دانش اموزان استان آشنا شدیم و دیدگاه ما نسبت به خیلی از چیز های دیگر عوض شده بود و زمان برگشت روحیه شاد و متفاوتی داشتیم . (در موقع رفتن همه ساکت و آرام بودیم ولی در برگشت آنقدر سرو صدا کردیم و آواز و ترانه خواندیم ، که نزدیک بود ماشین را روی سرمان بگذاریم ) و این تاثیر توسط مسئولین به سمع رئیس اموزش و پرورش شهرستان و مدیر دبیرستان اقای دشتی رسانده شد .

  3. photo.JPG

    اردوی تفریحی ، فرهنگی و….. شهرستان رامسر در استان مازندران

    تابستان ۱۳۵۴ وقتی برای دریافت کارنامه تحصیلی خود به دبیرستان رفتم آقای میرانی به من گفت نام شما در لیست گروه برای شرکت در اردوی رامسر می باشد . و ۱۶ مرداد اماده حرکت باشید .
    از خوشحالی سر از پا نمی شناختم ، برای ما هفتکلی ها که در انموقع شرایط مسافرت تابستانه خارج از استان کم بود این فرصت دم غنیمتی بود که شهر های شمال را ببینیم آنهم با هزینه اموزش و پرورش .
    بی صبرانه روز شماری می کردم تا روز موعود رسید واز هم محله ای هایم در طوفشیرین فرخ ارشدی فرزند ابراهیم ارشدی و خانم م- حیدری هم از دبیرستان فرح جزو گروه بود و ما مدام با هم در ارتباط بودیم .
    روز موعود تمام دانش آموزان صبح زود جلوی دبیرستان دخترانه حاضر شدیم و با دو تا مینی بوس به سمت اهواز حرکت کردیم . (حدود ۳۰ نفر دختر و پسر بودیم و مسئولین همراه ما آقای فضلعلی کریمی و خانم ش- کریمی دختر اقای کریمی هم از دبیرستان دخترانه بودند و دوتا از فرزندان دیگر آقای کریمی بنام های سیروس و شاپور هم بجای دونفر که نیامده بودند برای کمک به پدرشان و گروه همراه ما بودند و در اخر سفر از ما جدا شدند .)

    اسامی تعدادی که یادم می آید به شرح زیر می باشد ضمن پوزش از کسانی که نامشان را فراموش کردم .
    پسر ها : خودم(منوچهر افشاری )،خسرو حیدری، فرشید فرح بخش ، سیامک عسکری ، فرخ ارشدی ، حمید پیر مرادی ، علی اکبر شیخ ، جامعی ، ابول گرمسیری ،علی بازی ، اضغدی ،و……

    دختر ها : حیدری ، غلامی ، کلاه کج ، آتشی ،کریمی ، مرادی ، کردیان ، رخ ، و ……..

    عصر با قطار که جا برای دانش آموزان شهر های استان ( اهواز و ابادان و….) رزرو شده بود به سمت تهران حرکت کردیم .
    سفر با قطار و همراه دانش آموزان برای ما بسیار لذت بخش بود و فردای انروز به تهران رسیدیم و بعد ما را با اتوبوس به رامسر بردند که عصر روز ۱۷ مرداد سال ۵۴ به رامسر رسیدیم .
    فضای سرسبز شهرستان رامسر با دشت زرد رنگ تابستان هفتکل تفاوت زیادی داشت وطراوت شادابی خاصی برای ما بوجود می آورد .
    به محض ورود محل های اسکان ما و دانش آموزان سایر استان ها هم که آمده بودند را تعیین کردند .و گروه های زیادی هم از کشور های عربی شامل کویت و عربستان و….هم انجا بودند .
    محل اسکان دانش آموزان در حاشیه های رشته کوه البرز در بیرون شهر و چند کیلومتر هم با دریای خزر فاصله داشت .
    و اسکان دختران و پسران از هم جدا بود ولی روز ها باهم در اردوگاه در برنامه و کلاس های آموزشی و هنری شرکت می کردند و شب ها هم در آمفی تاتر دانش اموزان هنر مند استان ها برنامه موسیقی و اواز و رقص اجرا می کردند . و دیگران تماشا می کردند .

    مدت اردو یک هفته بود و دومرتبه هم برنامه شنا برای دانش آموزان بطور جداگانه تدارک دیده بودند و در طول هفته کلاس های آموزشی نقاشی ، عکاسی ، سرود ، لژیون خدمت گذاران بشر ( بحث و گفتگو در باره مسائل جامعه و جوانان بود )و………. تدارک دیده بودند
    یک شب هم آقای سیامک پورزند نویسنده و خانم مهر انگیز کار نویسنده و حقوق دان هم سخنرانی اتشینی با جوانان داشتند.
    یکی از دانش آموزان بنام علی اکبر شیخ در ابتدای ورود دچار زردی (یرقان ) شد که با هلی کوپتر او را به تهران بردند و از ما جدا شد .
    ما از ارتباط با سایر دانش آموزان و اشنائی با و ضعیت زندگی و تحصیلی آنها در شهر خود اطلاعاتی را بدست می آوردیم .
    و با دانش آموزان عرب حاشیه خلیج بخصوص کویتی ها چون کمپ آنها نزدیک ما بود بیشتر با زبان فارسی و انگلیسی و…گفتگو می کردیم .و بیشتر راجع به قتل امیر کویت بنام ملک فیصل که تازه به قتل رسیده بود می پرسیدیم .

    روز های اخر مقداری سوغاتی شامل صنایع دستی و .گردنبند و کلاه و……….خرید کردیم .

    یک هفته اردو خاطرات زیادی را به همراه داشت ودر پایان با وسایل نقلیه شامل اتوبوس و قطار و مینی بوس به هفتکل برگشتیم . و حال دوستان تازه ای در هفتکل و سایر شهر های کشور پیدا کرده بودیم .
    با یاد آنروزها : منوچهر افشاری (اردیبهشت ۸۸ اهواز ) والسلام